Saturday, July 16, 2011

مردم سوژگی

آرش  کیا
هدف این نوشتار همان است که امین حصوری آغازش کرده است یعنی: دامن زدن به بحث هایی برای هم اندیشی جمعی در مورد پرسش«چه باید کرد؟» . به باور من اولین گام مان برای رسیدن به پاسخ " چه باید کرد" بایستی مبتنی باشد بر طرح سلسله پرسش هایی که برای ما “درک جمعی" از شرایط موجود بیافریند. چرا که تنها با واکاوی ذهن من و تو نمی توان به جوابی رسید که قدرت اجتماعی شدن داشته باشد. باید در ذهن "ما" به دنبال جواب بود. پس بایستی ذهن " ما" را ساخت یا به ساختنش کمک نمود. از این رو متن حاضر تلاش اش متمرکزاست بریافتن سلسله پرسش هایی که به درک بهتر شرایط موجود کمک کند. علاوه بر این در حد توان نیم نگاهی هم به اعتبار سنجی پرسش های مطروحه دارد. نکته مهم دیگر پیش از خوانش این متن، وابستگی تام آن به مجموعه متونی است که پیشتر در پاسخ به " چه باید کرد؟" به رشته تحریر درآمده است. 
به نظر من برای رسیدن به «چه باید کرد؟» باید توان بازسازی مفهمومی "رخداد اجتماعی" که از سر گذرانده ایم را داشته باشیم. گرچه این بازسازی از سطح شناخت شخصی آغاز می شود اما ظرفیت های هستی شناختی آن باید به گونه ای باشد که باز تعریف اجتماعی اش  را در سطوح مختلف امکان پذیرنماید.اما نقطه شروع این باز سازی مفهومی کجاست؟ به زعم من این بازسازی باید از یافتن مخاطبان "رخداد اجتماعی" مورد نظرمان آغاز شود. تصور من این است که همه ما، مخاطبان نا همگون این متن، جنبش اعتراضی سال 1388 (یا همان جنبش سبز)  را یک « رخداد اجتماعی» می دانیم. قبول این پیش فرض به معنای آن است که می پذیریم جنبش سبز بر سرنوشت جمعی « ما» تاثیری مستقیم و یا غیر مستقیم خواهد داشت وهمان گونه که در متون پیشین این مجموعه ( نوشته شده توسط رفقا امین حصوری، وحید ولی زاده وهژیر پلاسچی) بدان اشاره شده است،این تاثیرهم برآیند تاریخ سیاسی- اجتماعی ایران بوده و هم برسازنده آینده سیاسی-اجتماعی ایران است. پس چاره ای نیست جز این که پیش از هرچیزی این «ما» را تعریف کنیم.
حصوری عزیز برای تعریف «ما» از مفاهیمی همچون " هم سرنوشت بودن" و "هم درد بودن " کمک گرفته است. با اجازه امین عزیز این " هم درد بودن" را کنار می گذارم چون درد با چگونگی درک درد و به شکلی کمی تر با "آستانه درد" بازتعریف می شود و"آستانه درد اجتماعی" مفهومی کاملا نا معین است که ما را گرفتار گردابی فلسفی می کند که ره به جایی نخواهیم برد. اما " سرنوشت" را با همه گستردگی اش می توان در قالب های محدود و مشخصی جا داد سپس به مدد هر یک از این قالب ها می توان شرایط خاصی را به وجود آورد که در پروسه عینی نمودن به کارمان آید. مثلا می توان سرنوشت اقتصادی را مد نظر قرار داد و طبقات اقتصادی هم سرنوشت را به هم پیوند زد و یک جمع یک پارچه از آن بیرون آورد. یا می توان با در نظر گرفتن سرنوشت سیاسی این "ما" را تعریف نمود. حتی از این هم می توان فراتر رفت و مفهومی ویژه ساخت که خاص متن سیاسی اجتماعی حال حاضر ایران باشد به نحوی که تعریف یکپارچه "ما" را امکان پذیر نماید. اما متاسفانه آن چه در این زمینه می توان با قطعیت گفت این است که قالب های رایج همچون سرنوشت سیاسی،اقتصادی،قومیتی،دینی و...  گروه های اجتماعی خاصی را برای مان باز می آفرینند که کلیتی پاره پاره و جدا از هم دارند. متاسفانه استفاده ابزاری از این قالب ها برای بازسازی سلطه در ایران آن قدر به وفور اتفاق افتاده که نه تنها اعتماد اجتماعی ازاین مفاهیم را فروکاسته بلکه تعاریف این مفاهیم را هم مخدوش نموده است. از سوی دیگر تجربه جنبش سبز به ما نشان می دهد که استفاده از هریک از این قالب ها به تنهایی کمکی به ارائه تعریف منسجم "ما" نمی کند.
جنبش سبز در عمل با تکیه بر محوری نمودن نقش طبقه متوسط تلاش نمود گرایش خود را در تعریف "ما" مشخص نماید اما "ما" شکل نگرفت و بسیاری نتوانستند خود را در آن بیابند. پس به نظر می رسد  تعریف "ما" به شکلی که از جامعیت و یکپارچگی خاصی برخوردار شده و در حد و اندازه های یک جنبش اجتماعی باشد مشکل اساسی این "جنبش اجتماعی" است که تا حلش نکند نمی تواند گامی به جلو بردارد. در این میان به نظر می رسد تجربه اخیر جریان های بازیگر این رخداد اجتماعی به ویژه اصلاح طلبان در استفاده از مفهوم توافق به جای سرنوشت و تشکیل " شورای هماهنگی" هم به شکست انجامیده است. تا آن جا که بر اساس شواهد رسانه های سبز می توان ادعا نمود الگوی توافق، سرانجامی جز رها شدن پی ریزان "شورای هماهنگی راه سبز امید" در بن بستی بی بازگشت نداشته است. بنابراین به نظر من درسی که از این تلاش های شکست خورده برای تعریف "ما" می توان گرفت آن است که برخلاف "رویکرد توافق" که حقوق بشری ها را نیز در خود حل کرده و تلاشی است برای یکی کردن مجاری بیان گرایش ها متفاوت اجتماعی، باید تلاش کرد تا مفهومی جدید به حوزه عمومی ایران عرضه شود که با پذیرش مجراهای بیان گرایش های اجتماعی گونه گون سازگار باشد. اما آن مفهوم کدام است؟ چگونه می توان به چهارچوب های نظری آن دست یافت؟ آیا باید منتظر ماند تا حلقه های روشنفکری شکل بگیرند که برای ما چهارچوب نظری مورد نظر را تعریف کنند؟ یا بایستی حوزه عمومی در یک پروسه مشارکتی به تعریف آن چهارچوب مبادرت ورزد؟
از بحث زنده بودن یا نبودن جنبش سبز می گذرم چون اساسا این پرسش را فاقد وجاهت منطقی می دانم. به نظر من این پرسش در چهارجوب گفتمان حاکم یعنی گفتمان مسلط دینی شکل گرفته است. برای یافتن پاسخش چاره ای نیست جز استفاده ازهمان سیستم شناختی گفتمان حاکم. به عبارت دیگر پاسخش همان گونه که درمتون منتشر شده پیشین هم مطرح شد  درارتباط است با پی گیری نظام مند تاثیرات بیرونی جنبش که تماما به دست مالی های گفتمان حاکم و یا خرده گفتمان های مسلط آلوده است. واقعیت آن است که سانسورهای اعمال شده از سوی حاکمیت و آلترناتیو های حاکمیت ساز، عینیت یابی این پرسش را دزدیده اند. بر اساس کدام آمار می توان میزان گرایش و آمادگی مردم برای مشارکت در جنبش را سنجید؟ در این متن مبارزاتی پراکنده و تکه پاره شده چه کسی توانایی ارزشیابی عینی راهکارهای تحقق مشارکت جمعی را دارد درحالی که کسی اطلاعی از راهکارهایش ندارد و اساسا هنوز نتوانسته ایم به جمع یک پارچه ای برسیم که جامعه هدف جنبش سبز بوده است؟ به جایش بهتر است دنبال محتوی های عینی ترشده از این "رخداد اجتماعی" باشیم که در بازسازی مفهومی بیشتر به کارمان آید یعنی تحلیل بازیگران این رخداد اجتماعی.
برداشت من در زمینه جریان های دخیل در جنبش سبز کما بیش در امتداد دو رویکرد ارائه شده در متون نوشته شده پیشین توسط امین حصوری و وحید ولی زاده است. تنها تفاوت در تقسیم بندی حاضر استفاده از رویکرد "سوژه محور" است که ترجیح من در تحلیل بازیگران و نه سازندگان این رخداد اجتماعی است.علاوه بر این به نظر من سازنده گان این جنبش این جریانات نیستند. سلسله عوامل متفاوتی روی هم انباشته شده اند که سازنده های اصلی این رخداد بوده اند. همه اش اجتماعی نیست. تنها مردم آن را نساخته اند. تمام المان های سازنده حوزه عمومی و دستگاه سیاسی و مناسبات بین المللی و حتی عوامل تکنولوژیکی در خلقش دخیل بوده اند.  با رویکرد سوژه محور می توان تقسیم بندی زیر را رائه نمود: 
اول،جریانی که سوژه تنها برایش "حقانیت سیاسی" است. با استفاده از حقانیت سیاسی به دنبال مشروعیت یابی اجتماعی است. بدیهی است که همان طور که در متون پیشین بدان اشاره شده است این "حقانیت سیاسی" مستقل از هر رویدادی است.  بدیل این گروه همان لیست  بلند بالای سازمان ها و احزاب مخالف حاکمیت است که به نوعی میراث دوران مبارزه ضد سلطنت هستند.
دوم،جریانی که سوژه برایش پیروزی گفتمان هژمونیک خودش است. این پیروزی هم، مستقل از هر رخداد اجتماعی است. بدیل این ها احزاب اصلاح طلب دین محوری هستند که بی شک می توان آن ها را میراث دوران خمینی دانست. طعم ساخت گفتمان هژمونیک هنوز زیر زبانشان مزه مزه می کند. یک بار با استفاده از المان های سازنده گفتمان های چپ و لیبرال توانستند از لبه تیز نقد سکولاریست های چپ و راست بگریزند و هژمونی خود را در جامعه جایگزین نمایند و حالا هم از همان حربه بهره می برند. هدف شان تنها کسب قدرت است و به واسطه سازمان یافتگی سیاسی ، توان مالی و پشتوانه رسانه ای توانسته اند سوار موج رخداد اجتماعی شوند . شاهد موج سواری شان همین بس که هرگز حاضر نیستند بند ناف شان از بدنه نظام جدا شود و موجودیتی جدای از حاکمیت پیدا کنند. مشروعیت شان را از این ادعا می گیرند که تنها اینان هستند که توان استیفای حق مردم را از حاکمیت وقت دارند و این ادعا را پیوند زده اند به لزوم اتصالشان به بدنه حاکمیت. چرخه ای معیوب ساخته اند که جنبش اجتماعی را گرفتار خود ساخته است . با این چرخه همه چیز این رخداد باید توجیه شود از لزوم اشغال خیابان توسط مردم گرفته تا عدم خشونت و حتی چهارمیخ کردن مردم به پایه های میز مذاکره و  توافق بر سرمصالحه ای که قربانی اش  باز هم مردم هستند.
سوم، "جریان بی سوژه" که همان هایی نمایندگی اش می کنند که به عنوان «خیل وسیع افراد عموما گمنام» و یا « موتور محرکه جنبش» از آن ها یاد می شود. این جریان سوژه را از دست داده و تنها به دنبال مرجعی مشروع برای تغییر اجتماعی می گردد. این جریان اما میراث سی سال استبداد دینی است. بلایی است که دین زدگی و تمامیت خواهی توامان بر سر حوزه عمومی آورده است.  ایفای نقشش با "امید" پیوند خورده و به نوسان در می آید. دنبال "شایسته پیروزی و حمایت" می گردد. وقتی "شایسته" مبهم باشد امید هایش کم رنگ می شوند و از خیابان بر می گردد به همان جایی که پیش از این بوده است.
جریان های اول و دوم سوژه شان با ساخت قدرت در هم تنیده شده است. بازسازی دموکراتیک شان نمی تواند موضوع مخاطبان این متن باشد. اما " ساخت سوژه"  برای جریان سوم ( برای "ما" که هنوز نتوانسته ایم خود را به شکل یک بدنه منسجم تعریف کنیم اما کما بیش خود را جزیی از آن در نظر می آوریم) می تواند موضوع اصلی مرتبط با رخداد اجتماعی دانسته شود.  من اگر مختار به نامیدن جریان سوم باشم نام "مردم" را برایش انتخاب می کنم. چرا "مردم" سوژه شان را گم کرده اند؟  چگونه می توانند سوژه دار شوند؟ آیا بدون داشتن سوژه توان ایفای نقش به عنوان "نهاد مردم" در یک رخداد اجتماعی را خواهند داشت؟      
تصویری که متن فعلی سیاسی- اجتماعی ایران برای من می سازد همان است که در متون پیشین به کرات بدان اشاره شده است. این که نارضایتی های عمومی در ایران روز به روز عمیق تر می شوند. این که گسترده تر شدن مشکلات معیشتی و اجتماعی مردم از تورم و بی کاری گرفته تا تجاوزهای لجام گسیخته سیستماتیک به حقوق مدنی افراد و گروه های اجتماعی این روند عمیق شدن را سرعت بخشیده است. از طرفی به درستی به این نکته اشاره شده است که حاکمیت، عامدانه با تحقیر روز افزون مردم و به همراه سرکوب بی رحمانه هر نمود بیرونی جنبش سبز در تلاش است تا سویه های پوپولیستی آن را تقویت نماید. افزون بر این شکاف های درونی حاکمیت در بستر عدم انسجام جنبش های اجتماعی فضای کافی در اختیار اصلاح طلبان حکومتی قرار می دهند تا مانعی شوند بر سر راه "عبور از گفتمان سیاسی غالب". اما نتیجه گیری من مختصری با دوستان متفاوت است. به نظر من این همه جنبش را به حال تعلیق در نیاورده است. برعکس در تلاش است تا نقش جنبش اجتماعی را به نزاع با حاکمیت برای به قدرت رساندن اصلاح طلبان تقلیل دهد که تا حدودی به علت همان "بی سوژه گی" جریان سوم موفق بوده است. اما تاثیر مهم تر آن جلوگیری از شکل گیری درک جمعی است که کمتر بدان پرداخته می شود.
تصور کلی این است که انگاری همه با هم تجربه می کنیم. اما مانعی نمی گذارد به درک مشترک محرکه ها برسیم. آن مانع کدام است؟ اگر این تصور کلی درست باشد باید به دنبال عامل درونی شده در " مردم" بود که مانع شکل گیری درک مشترک شان می شود. برای تحلیل این عامل درونی شده می توان از " الگوی ضد هژمونی " گرامشی کمک گرفت. گرامشی بر این باور است که حکومت و به تبع آن دولت در دوران مدرن تکیه کمی بر استفاده از تهدید و اجبار داشته و به جایش تلاش می کند تا زمینه پذیرش قوانین حکومت از سوی جامعه را فراهم آورد1. مطابق این نگاه ، تلاش اصلی حکومت بردرونی نمودن "جهان بینی حکومت" در اکثریت مردم تشکیل دهنده جامعه مدنی متمرکز شده است به طوری که "منطق تحلیلی حکومت" به تعریف اصلی و تنها قضاوت بدیهی در زندگی روزمره بدل می شود. این رفتار دولت مدرن، مفهومی را در مناسبات سیاسی- اجتماعی به نام "قدرت مبتنی بر رضایت طرفین" (consensual power) برجسته می کند که اتفاقا بن مایه اصلی استراتژی های توسعه برای تغییرات سیاسی اجتماعی در نظر گرفته می شود 2. بنابر این به نظر می رسد راه حل کلی که می توان به یاری اش  زمینه های دستیابی به درک جمعی را فراهم نمود به واسطه تضعیف بنیان های توافقی (consensual) "حکومت" یا "گفتمان مسلط" در درون جامعه مدنی تحقق می یابد و این مهم تنها ازطریق مبارزه با هژمونی گفتمان مسلط و توسعه گفتمان  جایگزین عملی می شود3.
بنابراین باید به دنبال عرضه چهارچوبی به حوزه عمومی ایران بود که با استقلال در بیان درونی گرایش های اجتماعی گوناگون سازگاری تام نشان دهد. تا به واسطه اش تعریف " ما" تکثرگرای یکپارچه امکان پذیر شود. باید در جستجوی تکه هایی از بنیان های توافقی گقتمان مسلط بود که در جامعه مدنی درونی شده است. این تکه ها در تمامی ارکان جامعه مدنی پراکنده شده اند. رسانه های مسلط کارخانه های بازتولید این بنیان های توافقی هستند. باید این تکه ها را پیدایشان کرد، نقد شان کرد وفعالانه نفی شان کرد تا امکان تجربه درک جمعی برای ما مهیا شده و به خودآگاهی اجتماعی برسیم. تا بتوانیم مردم شویم.  به باور من همه این ها راهش از ساخت فضا های اجتماعی و اشغال فضا های اجتماعی موجود می گذرد. باید برای ایجاد و تقویت گفتگوی اجتماعی بیرون از چهار دیواری هامان فضا هایی فراهم کنیم. مادامی که درگیر خاطرات صندوق خانه ای مان باشیم توان درک حضور دیگری و ساخت گفتگوی اجتماعی را نخواهیم داشت. باید از رهگذرمحوری کردن نقش گقتگوی اجتماعی آزاد به شکل دهی گفتمان جایگزین برسیم تا مردم سوژه دار شوند و مهم تر آن که سوژه خودشان باشند. تا گفتمان جایگزین پر از نقش درونی شده مردم باشد. بنابراین من پرسش دیگری را جایگزین " چه باید کرد؟" می کنم: چگونه می توان فضا های اجتماعی آزاد و دموکراتیکی در دل حوزه عمومی ایران ساخت؟ در حالی که حوزه عمومی تماما در اشغال هزمونی گفتمان مسلط گرفتار آمده و دایما تلاش می کند با مشروع جلوه دادن انتخابات ، مذاکره و مصالحه با حکومت، حق تعیین سرنوشت آینده مردم ایران را مصادره نماید.   
منابع
    Fiori, Giuseppe. 1970. Antonio Gramsci: Life of a Revolutionary. New York: Schoken Books
    Boggs, Carl. 1984. The Two Revolutions: Gramsci and the Dilemmas of Western Marxism. Cambridge, MA: South End Press.
    Adamson, Walter. 1980. Hegemony and Revolution: A Study of Antonio Gramsci’s Political and Cultural Theory. Berkeley: University of California Press.
    Gramsci, Antonio, trans. 1971. Selections from the Prison Notebooks. New York: International Publishers.
Amin Hosuri; آیا جنبش زنده است :  http://ham-andishi.blogspot.com/2011/06/1.html
Vahid Valizadeh;  نه، جنبش خیابان زنده نیست! : http://ham-andishi.blogspot.com/2011/06/blog-post_3670.html
Amin Hosuri; در ضرورت احیای جنبش و در ضرورت گسست : http://sarbalaee.blogspot.com/2011/07/blog-post.html
Hazhir Pelaschi; دوباره از سر خط، دوباره اول کار:  http://www.facebook.com/notes/hazhir-pelaschi/دوباره-از-سر-خط-دوباره-اول-کار/10150269676503209  

Wednesday, July 13, 2011

دوباره از سر خط، دوباره اول کار

هژیر پلاسچی
در چند روز پیش امین حصوری و وحید ولی ‏زاده مطالبی نوشتند که باید آنها را در امتداد هم خواند. امین حصوری در نوشتار «آیا جنبش زنده است؟» سوالی را پیش نهاد و مسائلی را حول آن مطرح کرد. وحید ولی‏ زاده با یادداشت «نه، جنبش خیابان زنده نیست» به این پرسش پرداخت و اینک امین حصوری با یادداشت «در ضرورت احیای جنبش و در ضرورت گسست» به جای افتادن در دامچاله ‏ی پاسخگویی به برخی برداشت‏ های ولی‏زاده از متن ‏اش که آنها را «نادرست» دانسته، تلاش کرده به ادامه‏ ی بحث حول محور اصلی یاری کند. این سه یادداشت چیزی را در درون خودشان حمل می ‏کنند که تداوم آنها را ضروری می‏ کند. نویسنده ‏گان این یادداشت‏ ها دارند خطر می‏ کنند؛ از آن رو که پیشاپیش طبعات افشای بن ‏بستی را به جان می‏ خرند که آشکار شدن آن برای بسیاری دردناک است. با این همه آنها بحثی را آغاز کرده ‏اند که درست در همین زمان باید آغاز می ‏شد. به همین دلیل این متن نیز در تداوم این بحث نوشته می‏ شود.
در این بن‏ بست
روشن است که در بن‏ بستی گرفتاریم و باید برای خروج از آن چاره‏ یی بیندیشیم. برای این‏ که بتوان راهی یافت یا راهی ساخت یا حتا برای این ‏که بتوانیم در مورد خروج از این وضعیت گفتگو کنیم اما ابتدا باید تاریخ این بن ‏بست را بازکاوی کنیم. باید به پیش از 25 بهمن بازگردیم و کمی در آن نقطه تامل کنیم. پیش از 25 بهمن زمزمه‏ های "پایان جنبش" از گوشه و کنار به گوش می ‏رسید. زمزمه ‏گران ولی از تبارهای گوناگونی بودند و با نیات متضادی از "پایان جنبش" سخن می ‏گفتند.
دسته‏ یی آنانی بودند که از ابتدا فرمودند این جنبش، درگیری جناح‏ های مختلف بورژوازی است و ربطی به «ما» ندارد. آنها تمام این ماه‏ ها را انتظار کشیدند تا جنبش شکست بخورد و «جنبش خودمان» آغاز شود. با رویای فردای جنبش و طوفانی که در راه است، کناره گرفتند و تماشا کردند. اعلام کردند "جنبش تمام شد" و چیزی شروع نشد، شروع هم نمی ‏شود. آنها سال‏ هاست در انتظار جنبش «خودشان» مانده ‏اند. صابرین اصلی آنهایند که این همه سال صبوری می‏ کنند تا «توده‏ های زحمتکش» درایت تاریخی آنها را باور کنند و آنگاه اینان برای آموزش فن مبارزه ظهور کنند.
دسته‏ ی بعدی آنانی بودند که در یک رودربایستی تاریخی با جنبش اعتراضی همراه شدند. آنها از اعماق جانشان روزگار را نفرین می ‏کردند و با دلی آکنده از اندوه به دنبال توده ‏ی خشمگین روان می ‏شدند. همراه شدن آنها اما چون از روی ملاحظه و ناچاری بود مجبور بودند یک صورت‏ بندی واحد را از جنبش ارائه دهند. از نگاه اینان جنبش از همان روز اول «انقلابی» بود و «انقلابی» ماند تا زمانی که "تمام شد" و خیال همه را راحت کرد. حالا چهره ‏های بشاش آنها را می ‏شود دوباره دید. از این‏که اوضاع "مانند گذشته" است شادی می ‏کنند و وظیفه ‏ی تاریخی خودشان را برای افشای جنایت‏ های حکومت اسلامی در تاریخ‏ های تقویمی معلوم به جا می ‏آورند. «رهبری» حالا دربست در دست خودشان است.
دسته ‏ی سوم اما آنهایی بودند که از ابتدا دل به سویه ‏های رهایی ‏بخش جنبش واقعن موجود بستند. در کنار "مردم" آن ماندند و مبارزه کردند. نشریه درآوردند، به خیابان رفتند، اعتصاب کردند، شعار دادند، شعر خواندند، نوشتند. آنهایی که با گفتمان غالب سرشاخ شدند که نگران سرنوشت جنبش و مردم بودند و می ‏دیدند گفتمان غالب چه سرنوشت شومی را تدارک می ‏بیند. هشدار دادند. زخمی شدند. از یک سو زیر فشار آنانی بودند که می ‏خواستند درون "مردم" صف مستقل بکشند و از یک سو مورد استهزای آنانی که نبض‏ شان با نبض "رهبران" و "بیانیه ‏های شماره ‏ی چند" می ‏زد. آنها نیز هرچند به زمزمه اما از پایان جنبش سخن می‏ گفتند چرا که می‏ دیدند توهم ‏پراکنی و امید بستن به دستبندهای سبزی که در خانه‏ ها روی مچ دست‏ ها باقی بود، چگونه دارد با ترویج بی عملی و انتظار، دیوارهای بن ‏بست را قطورتر و بلندتر می‏ کند. 25 بهمن اما فرا رسید.
دوباره بهمنِ «بهمن»
زمستان 89 خواب جهان را برآشفت. زمانی که مبارزه ‏ی مردم تونس بعد از چند هفته سانسور و سکوت خبری به رسانه ‏های بزرگ جهانی راه پیدا کرد، هنوز کسی باور نمی ‏کرد عرب ‏های خاورمیانه و شمال آفریقا، زمستان 89 را بهار کنند. بهار در زمستان اما با فرار «زین ‏العابدین بن علی»، دیکتاتور مورد حمایت غرب و حاکم جزیره ‏ی آرامش نولیبرال ‏های شمال آفریقا، از راه رسید. بوی انقلاب که وزیدن گرفت کشور به کشور پیش رفت. الجزایر و یمن و مصر و مراکش و بحرین و سوریه، یکی از پی دیگری با طوفان خشم مردمی روبه ‏رو شدند که سال ‏ها از صحنه ‏ی سیاست رسمی حذف شده بودند و اینک به خیابان ‏ها می ‏آمدند تا سیاست کنند. «حسنی مبارک»، دومین دیکتاتور منطقه بود که پس از روزها تسخیر میدان التحریر توسط مردم، قاهره را ترک کرد و تمام شد. بهار عربی از مفهوم "انقلاب" هراس ‏زدایی کرد. حالا همه و بیش از همه مردمان خاورمیانه می ‏دانستند می ‏شود که «دیکتاتور» برود.
از سوی دیگر سرانجام دولت احمدی ‏نژادی، پس از کشمکش ‏های بسیار و چانه ‏زنی‏ های فراوان در مورد چگونگی اجرایی کردن سیاست‏ های نولیبرالی بانک جهانی با نام خوش رنگ و لعاب «هدفمند کردن یارانه ‏ها»، کلید اجرای طرح را زد. طرحی که قرار بود چند ماه بعد مورد «تحسین» صندوق بین ‏المللی پول، قبله ‏ی آمال لیبرال ‏های ایرانی قرار بگیرد و این نهاد جهانی و "معتبر" مقامات ایران را به دلیل «موفقیت زودهنگام در اجرای برنامه» تشویق و تکریم کند، هرچند لیبرال ‏های ایرانی هرگز به روی مبارک نیاوردند که سیاست ‏های اقتصادی مورد حمایت آنها، اینک توسط احمدی ‏نژاد و دولت کودتا اجرا شده است. حتا سالاران «جنبش سبز»، میرحسین موسوی و مهدی کروبی در دیداری که با هم داشتند از «کلیت طرح هدفمندی یارانه ‏ها» به عنوان طرحی که «در سطح دنیا به عنوان حرکت اقتصادی بنیادین و اساسی مطرح است» یاد کردند و تنها خواستار «اجرای کارشناسی شده و به دور از هیجان این طرح در جامعه» شدند و از این بابت ابراز نگرانی کردند. نتایج حاصله در این دیدار البته تداوم نظرگاهی بود که میرحسین موسوی پیش از این هم در پیامی به دانشجویان به تاریخ 29 آبان 1389، به صراحت آن را بیان کرده بود و پیشاپیش با «شورش‏ های کوری» که در نتیجه ‏ی اجرایی شدن این سیاست بالقوه ‏گی بروز آنها پیش‏ بینی می‏ شد، فاصله ‏گذاری کرد و نسبت به انتصاب آنها به «جنبش سبز» هشدار داد. از همه جذاب ‏تر اما حضور «فرخ نگهدار» در برنامه ‏ی تفسیر خبر تلویزیون صدای آمریکا و دفاع از طرح «هدفمند کردن یارانه ‏ها» آن هم درست با همان شیوه ‏ی اجرایی احمدی‏نژاد بود. اجرای این طرح هرچند مجموعه ‏ی مخالفان و منتقدان راستگرای حکومت ایران را دچار سردرگمی و بلاتکلیفی کرد اما طبعات بلافصل آن که گسترش فقر و گرانی در زندگی واقعی مردم بود، به عمق نارضایتی ‏های موجود افزود.
بر چنین زمینه ‏یی بود که موسوی و کروبی برای تظاهراتی «به منظور اعلام همبستگی با حرکت‏ های مردمی در منطقه، به ویژه قیام آزادیخواهانه ‏ی مردم تونس و مصر» درخواست صدور مجوز کردند. این درخواست مجوز به فراخوان تعبیر شد و روز 25 بهمن مردم به خیابان آمدند. در 25 بهمن آنچه که تداوم یافت، شورش مردمی 6 دی ماه بود. همان شورشی که موجب شد قدرت حکومتی در برخی نقاط تهران، لااقل برای یک روز سقوط کند و مردمی که در خیابان ‏ها حضور داشتند قوای سرکوب را عقب بزنند. این بار به شهادت فیلم ‏های منتشر شده از 25 بهمن، شعارها رادیکال ‏تر از گذشته و مردم رزمنده ‏تر از همیشه بودند. فیلمی نیم ساعته چند روز بعد منتشر شد که نبرد نفس ‏گیر مردم با قوای سرکوب حکومتی را در یکی از خیابان ‏های فرعی منشعب از خیابان آزادی تصویر می ‏کرد. نکته ‏ی دیگری که در این فیلم ‏ها به وضوح تشخیص داده می‏ شد تغییر ترکیب لباس‏ های جمعیت معترض بود. لباس ‏ها ژنده‏تر و "معمولی ‏تر" به چشم می ‏آمدند و علاوه بر آن کانون اصلی درگیری ‏ها در جنوب خیابان آزادی قرار داشت. انگار شورشی ‏های «شورش ‏های کور» هم به خیابان آمده بودند.
اصلاح خشونت ‏پرهیز و انتخابات آزاد سازمان مللی
فردای 25 بهمن همه می‏ دانستند که اتفاقی متفاوت با گذشته رخ داده است. اتفاقی که می ‏تواند معادلات سیاسی چند ماه اخیر را زیر و رو کند. مبارزه ‏ی جاری در ایران از فردای 25 بهمن اگر تداوم می ‏یافت، نمی ‏توانست به روش‏ های گذشته و در چارچوب‏ های پیشین ادامه داشته باشد. حجم محکومیت‏ های رسانه‏ یی و شاخ و شانه کشیدن ‏های امنیتی که بالا گرفت، پیش از همه بخشی از اصلاح‏ طلبان حکومتی خودشان را به دوربین‏ ها و تریبون ‏های رسمی رساندند تا در محکوم کردن «فتنه ‏ی ضدانقلاب» و «حرمت ‏شکنی ‏ها» سخن بگویند. علی ‏اکبر هاشمی رفسنجانی هم که تا پیش از آن عده‏ یی تلاش می ‏کردند با «درایت» و «سیاست ‏ورزی عقلایی» او را به اردوی «جنبش سبز» بیفزایند، اتفاقات 25 بهمن را حرام دانست.
تظاهرات 25 بهمن اما آنقدر مهم بود که برنامه ‏ی پارازیت، پربیننده ‏ترین برنامه ‏ی تلویزیون صدای آمریکا شیوه ‏ی مرسوم برنامه ‏سازی‏ اش را نقض کند و با حضور «مازیار بهاری»، خبرنگار متوسط نیوزویک در ایران که تلاش می ‏شود به عنوان قهرمان زندان ‏های حکومت اسلامی معرفی شود و «محسن سازگارا»، یکی از اصلی ‏ترین تئوریسین ‏های نولیبرال ‏های وطنی، میزگردی طولانی برگزار کرد که در آن مازیار بهاری با تاکید بر مذموم بودن «خشونت» در مورد امکان نفوذ عوامل حکومت در جمع معترضان برای «رادیکال کردن» تظاهرات حرف زد  و بر مطالبات اصلاحی در چارچوب حاکمیت موجود و خطرات «انقلاب» و «انقلابی ‏گری» سخن گفت. محسن سازگارا اما با گردن نهادن به خواست روشن تغییر وضعیت موجود، برنامه ‏یی برای تغییر از بالا در پیش روی جنبش ترسیم کرد و موکدن خواستار «برگزاری انتخابات آزاد، زیر نظر مراجع بین ‏المللی برای انتقال آرام قدرت» شد. به رغم ظاهر متضاد این دو نظرگاه اما هر دوی آنها از یک امر مشترک به وحشت افتاده بودند: از "سیاست مردم". و هر دو پروسه ‏هایی را پیش می ‏نهادند تا تغییرات احتمالی با حذف چهره ‏ی مردم از عرصه ‏ی سیاست و سپردن عنان کار به «نخبه ‏گان» پیش برود.
با این وجود تضاد موجود در سخنان مازیار بهاری و محسن سازگارا از دو پاره شدن راست ایرانی هم خبر می ‏داد. چنین بود که در روزها و هفته ‏های بعد هم علی‏اکبر موسوی خویینی و عطاالله مهاجرانی و برخی دیگر از چهره ‏های سابقن اصلاح ‏طلبان سابقن حکومتی در مذمت انقلاب و در سجایای مبارزه ‏ی بدون خشونت سخن گفتند و حتا رامین جهانبگلو، «فیلسوف» و آنگونه که پارازیتی ‏ها می ‏گویند یکی از «مهم ‏ترین متفکران معاصر ایران» هم به میدان آمد تا در مورد «اصلاح خشونت‏ پرهیز» حرف زده باشد. از آن سو کسانی که پیام سازگارا را شنیده بودند، در تنور لزوم برگزاری انتخابات آزاد زیر نظر مراجع بین ‏المللی دمیدند. طرحی که بعد از سخنان سازگارا با یادداشت فریبا داوودی ‏مهاجر آغاز شد و دیگران آن را ادامه دادند.
موسوی و کروبی اما روش متفاوتی را برگزیدند. آنها با صدور بیانیه‏ های جداگانه ‏یی از حضور مردم در تظاهرات 25 بهمن قدردانی کردند. این بیانیه ‏ها در واقع اعلام وفاداری آنها بود به «خیابان». وفاداری غریبی که آنها را در تضاد با بخشی از حامیان اصلاح ‏طلبشان قرار داد. موسوی در بیانیه ‏اش از «پایداری خیره‏ کننده ‏ی مردم» نوشت و کروبی هم ضمن نهیب زدن به حاکمان که «تا دیر نشده است پنبه‏ ها را از گوش‏ هایتان خارج کنید و صدای مردم را بشنوید» اعلام کرد آماده ‏ی «پرداخت هرگونه هزینه ‏یی در این راه پر فیض» است.
هرچند دوپاره‏ گی و سرگردانی موسوی و کروبی بین انقلاب و ضدانقلاب، بین سیاست مردم و سیاست نخبه ‏گان، بین انقلاب 57 و «آرمان ‏های امام» در همین بیانیه ‏های آخر هم خودش را به روشنی نشان می ‏داد، با این وجود آن اعلام تمایل به تداوم سیاست خیابانی موجب شد تنها به فاصله ‏ی سه روز، هر دوی ایشان در خانه ‏هایشان زندانی شوند. حصری خانگی که تا همین امروز هم ادامه داشته است.
چشم ‏های بازِ کاملن بسته
تظاهرات 25 بهمن اتفاقی چنان بزرگ بود که هیچ کس نمی‏ توانست در برابر آن سکوت کند و به پیامدهای آن نیندیشد. بیش از همه اما این سوال مطرح بود که آیا پس از دست و پا زدن در بن‏ بستی طولانی سرانجام دیوارهای بن ‏بست فرو ریخته ‏اند؟ و تکلیف آن زمزمه ‏های «جنبش تمام شد» چه می ‏شود؟
آنهایی که در این دو سال سکوت کرده بودند و منتظر بودند «جنبش بورژوایی» شکست بخورد تا «جنبش خودشان» را آغاز کنند برای اولین بار به صراحت و روشنی فراخوانی دادند که در آن از مردم خواسته شده بود دیگر دنباله ‏روی «جنبش ارتجاعی سبز» نشوند و فراخوان این «جنبش تا مغز استخوان پوسیده» را به «زباله ‏دانی» بیندازند. حزب حکمتیست معتقد بود چون: «طبقه ‏ی کارگر رهبران سوسیالیست خود را دارد. زنان برابری ‏طلب جنبش بی اما و اگر برابری کامل زن و مرد را پشت سر دارند و جوانان، تجربه ‏ی دانشجویان آزادیخواه و برابری ‏طلب را دارند» باید به «جنبش سبز و همه ‏ی هم ‏پالگی ‏های داخلی و خارجی‏ اش» نه بگویند و «جدال درون جناح‏ های جمهوری اسلامی را به خودشان» واگذارند تا «از ترس انقلابات منطقه و از ترس خشم شما و انقلاب شما همدیگر را گاز بگیرند». آنها از مردم خواستند فعلن «از انقلاب مصر و تونس و از اعتصاب کارگری هم‏ طبقه ‏یی ‏های خود علیه حکومت‏ های دیکتاتور در این کشورها» حمایت کنند.
آنهایی که جنبش را انقلابی می ‏دانستند که انقلابی آغاز شد و انقلابی تداوم یافت ولی وقتی «تمام شد» خیال آنها بابت «جدال رهبری» درون آن هم راحت شد، باز از نو تکرار کردند که در 25 بهمن مردم یک بار دیگر ثابت کردند کلیت نظام جمهوری اسلامی را با همه ‏ی جناح ‏ها و دسته ‏های آن نمی ‏خواهند. آنها اساسن از تشخیص هر بن ‏بست و شاهراهی عاجز بودند. برای آنها جنبش انقلابی موجود بود، هم ‏چنان که سال قبل ‏اش هم موجود بود و سال ‏های قبل ‏ترش. مشکل تنها در اینجا بود که این جنبش انقلابی تحت رهبری رفرمیست‏ ها و اصلاح ‏طلبان قرار داشت و معلوم نبود طی چه فرایندی رهبری از دست آنها خارج خواهد شد و به دست نیروهای انقلابی خواهد افتاد. آنها نه می ‏خواستند همراه جنبش باقی بمانند و نه می ‏توانستند به آن پشت کنند. پس هم ‏چنان یا به تکرار کلی ‏گویی ‏های بی ربطی چون «مانیفست انقلاب ایران» اکتفا کردند و یا ترجیح دادند فعلن سکوت کنند.
بخش بزرگی از بدنه‏ ی فعال در جنبش هم در پی تظاهرات 25 بمهن، تنها از این شاد بودند که می ‏توانند با غرور از جنبشی که «هنوز زنده است» سخن بگویند و برای کسانی که پیش از این به آشکار و نهان از «تمام شدن جنبش» حرف می‏ زدند، شاخ و شانه بکشند. سرخوشی آنها از آن خروش مردمی بزرگ بیشتر از آن بود که بخواهند به دیوارهایی بیندیشند که تنها یک وجب جلوتر از جایی که ایستاده بودند هنوز پابرجا بود. محکم و قطور و استوار.
سه‏ شنبه‏ های بلاتکلیف و رهبران پنهانی
یک روز پیش از 25 بهمن، نهادی تحت عنوان «شورای هماهنگی راه سبز امید» اعلام موجودیت کرد و طی فراخوانی که در آن از «مردم شریف ایران و رهروان جنبش سبز» خواسته شده بود «با عزم راسخ و حفظ آرامش در این راهپیمایی مسالمت ‏آمیز» شرکت کنند و البته «به عوامل نفوذی خشونت ‏طلبان در هر حالتی اجازه ‏ی تغییر روند راهپیمایی و اعمال خشونت» را ندهند، از تظاهرات 25 بهمن پشتیبانی کرد.
پس از بازداشت غیررسمی موسوی و کروبی؛ این شورا که به رغم حدس و گمان‏ ها نام اعضای آن هنوز هم مخفی مانده است، گمان کرد که باید به نماینده ‏گی از آنچه «رهبران سبز» می‏ خواند، نقش رهبری جنبش را بر عهده بگیرد. طرحی که شورا پیش نهاد و بوق و کرنا آن را تبلیغ کرد «سه ‏شنبه ‏های اعتراض» بود. آنان هیجان ‏زده از خروش 25 بهمن دچار این توهم شدند که می‏ توانند هر سه ‏شنبه مردم را به خیابان بکشانند. به ویژه که این شورا در همان دومین بیانیه ‏اش نشان داده بود پیش از وفاداری به سیاست خیابان به «رهبران سبز» وفادار است. اصلاح‏ طلبانی که در دوران هشت ساله ‏ی دولت محمد خاتمی و در تمامی روزهای پس از آن، استاد بر باد دادن فرصت‏ های تاریخی شده بودند، یک بار دیگر تمام بالقوه ‏گی ‏های برآمده از 25 بهمن را با طرح مبتذل و ابتر «سه ‏شنبه ‏های اعتراض» به فنا بردند.
با شکست طرح سه‏ شنبه ‏های اعتراض نه تنها این شورا پاسخی در مورد نیمه کاره رها کردن این طرح نداد، بلکه از مردم دعوت کرد در سالگرد 22 خرداد دست به راهپیمایی سکوت بزنند. به رغم تمامی تجربه ‏های تاریخی ‏ای که می ‏شد در طی این دو سال اندوخته شده باشد، اصلاح ‏طلبان و نیروهایی که حول و حوش این شورا سازماندهی شدند و از امکانات عظیم مالی و رسانه ‏یی و پشتیبانی ‏های بی دریغ بین ‏المللی بهره ‏مند گشتند، ثابت کردند حتا حامل ذره‏ یی شعور سیاسی هم نیستند. برای آنها «جنبش اعتراضی» حکم بازی کامپیوتری جذابی را داشت که گمان می ‏کردند می ‏توانند با فشار یک دکمه مردم را به خیابان بکشانند و با فشار یک دکمه از خیابان جمع کنند. آنها نه تنها از سرگذشت دیگران، بلکه حتا از سرگذشت خودشان هم هیچ چیزی نفهمیدند.
انقلاب در فیس‏بوک
باید به تونس و مصر برگردیم. تونس و مصر اگر یک بار موجب شدند سکوت چندین ماهه را درهم بشکنیم، می ‏توانند موجب شوند آرایه ‏های گفتمان غالب را از هم بدریم. دموکراسی‏ های نمایشی غربی بیش از همه ‏ی ما از شورش در جزیره ‏ی ثبات نولیبرالیسم شگفت زده شدند. آنها با نگرانی سیر تحولات خاورمیانه و شمال آفریقا را تحت نظر گرفتند و در هراس از امکان سر بر کشیدن فرم دیگری از مبارزه و زندگی در خاورمیانه بر خود لرزیدند. پس دست به کار شدند و جلسه پشت جلسه برای راه‏ جویی در خاورمیانه ‏یی که می ‏رفت تا خاورمیانه ‏ی "مردم" شود. آنان علاوه بر این ‏که به بهانه ‏ی دیدار با چند لیبیایی که در رسانه‏ ها به «نماینده ‏گان اپوزیسیون لیبی» فرا رویانده شدند، با موشک‏ های هوشمند و نیروهای نظامی زمینی به دنبال جای پایی در قلب تحولات به شمال آفریقا ارتش کشیدند، سعی کردند به مدد رسانه ‏های "معتبر" و بزرگ، ماهیت انقلاب‏های عربی را قلب کرده و آنها را در ساختار نمادین ادغام کنند.
چنین بود که با شدیدترین تبلیغات رسانه ‏یی تلاش کردند مردمی را که خیابان و میدان را تصرف کرده بودند از چهره ‏ی انقلاب حذف کنند. هیچ گزارشی از تشکیل کمیته ‏های انقلاب در محله‏ ها، دانشگاه ‏ها، کارخانه‏ ها و ادارات منتشر نشد، در حالی که مبارزان تونسی و مصری و کسانی که از این کشورها دیدار کرده ‏اند، شهادت می ‏دهند که سطحی از سازمان ‏یابی برای تداوم مبارزه و پیشبرد آن شکل گرفته بوده است. در عوض گزارش‏ های متعددی از تظاهرات ده‏ ها هزار نفر در پاسخ به یک فراخوان فیس ‏بوکی و از رهبران فیس‏ بوکی منتشر شد. رسانه ‏های عظیم نام «انقلاب فیس‏ بوکی» را همه گیر کردند. آنها با این همان کردن «شبکه‏ های مبارزاتی» که فرمی از سازمان‏ یابی بود با «شبکه‏ ی اجتماعی فیس ‏بوک»، نقش مردم واقعی را که در خیابان ‏ها به هم پیوند خورده بودند، نفی می‏ کردند.
ماجرا تنها به رویترز و سی. ان. ان و بی. بی. سی محدود نبود. رسانه‏ های حکومتی جمهوری اسلامی هم که فیس ‏بوک را فیلتر کرده است و از آن به عنوان «ابزار عضوگیری سازمان‏ های جاسوسی غرب» یاد می ‏کند؛ در کیهان و رجا نیوز و ایرنا، گزارش‏ های متعددی از نقش فیس‏ بوک در انقلاب ‏های «مردم مسلمان منطقه» منتشر کردند. آنها آگاهانه داشتند حواس جمعی ما را از نکته ‏ی اصلی پرت می‏ کردند.
در ستایش امید
اسلاوی ژیژک، فیلسوف اسلوونیایی در حاشیه‏ ی فستیوال مارکسیسم 2009 در لندن، به خبرنگار رادیو زمانه در مورد جنبش مردم ایران گفته بود: «اکنون لحظه ‏یی حساس و سرنوشت‏ ساز است، به خاطر این شور و شوق عظیمی که هست اما هر ابلهی می‏ تواند پر شور و شوق باشد. مسئله ‏ی حیاتی پیدا کردن یک فرم حداقل سازمانی است که تداوم داشته باشد. به نظر من بزرگ‏ ترین خطر این شورش ‏های پوپولیستی این است که شما این جنبش عظیم را دارید، همه توی خیابان‏ اند، همه با هم همبستگی دارید و این کار از هر ابلهی برمی ‏آید اما هنر واقعی این است که یک فرم واقعی برای ایستادگی پیدا کنید».
خواندن سخنان ژیژک می ‏تواند برای ما دردناک باشد چرا که امروز بیش از پیش می‏ دانیم که در بن‏ بست ایستاده ‏ییم و آن جنبش عظیم، آن خیابان ‏های تسخیر شده و آن همبستگی مردمی دیگر وجود ندارد. چه باید کرد؟ دو فراخوان به وضوح به گوش می‏ رسد. فراخوان اول آن فراخوانی است که با تاکتیک یکی به نعل و یکی به میخ، یا به قیمت قبول کردن انحلال احزاب اصلاح ‏طلب یا از درون زندان می ‏خواهد گفتمان عمومی شده در جریان جنبش اعتراضی را در قالب گفتمان «دوم خردادی» فرو کند و آن را به عقب براند. از مشارکت در انتخابات سخن می ‏گوید و البته که درگیری را به درگیری «اقتدارگرایان» و «اصلاح ‏طلبان» محدود می ‏کند. فراخوان دوم اما می ‏خواهد به دوران پیش از 22 خرداد 1388 بازگردیم. این فراخوان می ‏خواهد با نفی یک‏ باره ‏ی جنبش اعتراضی مبارزه را از همان جایی آغاز کند که به گمان آن در 22 خرداد «نیمه تمام» ماند. بازگشت به بستر جنبش ‏های اجتماعی پیش از خرداد 88 و تلاش برای بازسازی و احیای آنها.
راه سومی اما می ‏توان گشود. راه سومی که امین حصوری آن را در «نفی دیالکتیکی» جنبش اعتراضی صورت‏ بندی می ‏کند. اینک دیگر سخن گفتن از مبارزه ‏ی جمعی عجیب نیست، مبارزه‏ ی مخفی، تشکل، سازمان ‏یابی، شب‏ نامه، شعارنویسی و مقاومت بر بستر جنبش اعتراضی و مبارزه‏ ی واقعی مردم، واژه‏ های آشنایی شده ‏اند. فرهنگ نولیبرالی حاکم بر فضای سیاسی لااقل در این وجه خود در هم شکسته است. باید امید داشت، باید مقاومت کرد و پیش از همه باید برای مقاومت کردن، متشکل شد. شکل‏ گیری اراده ‏ی جمعی برای مبارزه‏ ی واقعی راز آشکاری است که دیوار بن ‏بست را از هم خواهد شکافت.  
پانوشت ‎ها:
1 _ مطالب امین حصوری و وحید ولی ‏زاده را می ‏توانید در اینجا بخوانید:
«آیا جنبش زنده است؟». امین حصوری:
http://ham-andishi.blogspot.com/2011/06/1.html
«نه، جنبش خیابان زنده نیست!». وحید ولی ‏زاده:
http://ham-andishi.blogspot.com/2011/06/blog-post_3670.html
«در ضرورت احیای جنبش و در ضرورت گسست». امین حصوری:
http://sarbalaee.blogspot.com/2011/07/blog-post.html

Monday, July 11, 2011

جنبش در آزمايشگاه شناخت

م.ع.امید
این نوشتار در چهارچوب سلسله نوشتارهایی است که چندی است برخی از وبلاگنویسان در قالب پرسش "چه باید کرد؟" پیرامون موضوع "جنبش سبز" آغاز به نگارش آن کرده اند (اينجا). اما پیشاپیش لازم به یادآوری است که در آنچه پیش روی خواننده است هیچگونه بایدی ارائه نمی شود. بنابراین به افرادی که تنها هدفشان گشت و گذار در بازار عرضه پاسخهای حاضر و آماده است توصیه می شود وقت خود را بیش از این با خواندن ادامه این مطلب تلف نکنند. بدون شک یافتن پاسخ برای سوالی نظیر "چه باید کرد؟ " آن هم پیرامون موضوعی به عظمت یک جنبش چیزی نیست که کسی بتواند به یکباره دست در آستینش کند و آن را بیرون بیاورد و به همه نشان دهد. اگر با مارتین هایدگر در این گفته تاریخی اش همگام و همراه باشیم که "اندیشه انگیز ترین امر در زمانه اندیشه انگیز ما آن است که ما هنوز اندیشه نمی کنیم" آنگاه با دل نسپردن به نسخه های حاضر و آماده ای که بسیاری رمال وار آن را به عنوان دوای هر درد تجویز می کنند و با جدا کردن راه خود از مسیر کسانی که بدون فشار آوردن به قوه فکریشان تنها تجویز معجزه وار داروهای درمانگر را خریدارند، شايد بتوانیم زمینه را جهت جوانه زنی اندیشه و مسیر را جهت هم اندیشی جمعی و بحث و جدلهای طاقت فرسا تا رسیدن به مطلوب ترین پاسخها مهیا کنیم. بنابراین هدف از نگارش این مطلب نه ارائه پاسخ برای سوال "چه باید کرد؟" بلکه پیگیری سلسله مطالب و مباحثی است که تحت عنوان "چه باید کرد؟" می بایست ذهن ما را در مسیر یافتن پاسخ به خود مشغول دارد. این نگارنده همانگونه که اعتقادی به پاسخهای نقل و نباتی دهان پرکن که در جیب بسیاری یافت می شود ندارد، با هر گونه سطحی گری که در صدد سرکوب جوانه های فکری باشد نیز مخالف است. روی سخن من با کسانی است که آنچنان در مرام و مسلک فکری و سیاسی خود غرق شده اند که دیگر هیچ طرز تفکر دیگری را به رسمیت نمی شناسند، بویژه کسانی که وقتی از ایدئولوژی و انقلاب سخن به میان می آید به آنچنان طوطی های تاریخ گویی بدل می شوند که تنها نیمه های تاریک تاریخ را یادآوری می کنند تا در مقام مخالفان سرسخت ایدئولوژی و انقلاب مجال هرگونه ابراز وجود را از دیگران بگیرند و آنگاه با فراغ بال در پوشش انسانهایی ضد ایدئولوژیک، مسلک یا به زبان گویاتر ایدئولوژی خود را به عنوان یگانه راه عبور از تباهی به خورد همگان دهند! مسیر "چه باید کرد؟" نه مسیری از پیش تعیین شده است که عده ای، تنها خود را محق به گام گذاردن در آن بدانند و نه مسیری تقدیس شده است که عده ای با زدن مهر تقدس بر پیشانی خود مانع از ورود غیر مقدس ها به آن شوند! مسیر "چه باید کرد؟" مسیر ناپیدایی است که در پس بحث و جدلهای طولانی و طاقت فرسا در چهارچوبی تقدیس نشده خود را نمایان خواهد کرد.

با این مقدمه به عنوان فردی عادی از افراد جامعه این شهامت را به خرج می دهم تا افکار خود را در وهله نخست جهت پیگیری سلسله مطالب "چه باید کرد؟" و دمیدن روحیه نوشتن در سایر افراد و در وهله دوم جهت دیده شدن و نقد شدن به رشته تحریر در می آورم. اعتقاد این نگارنده بر آن است که هر جنبش مانند پیکره ایست که پاسخ "چه باید کرد؟" در مورد آن به مثابه دستورالعملهایی برای حیات آن است. همانگونه که دستورالعملهای اساسی برای حیات هر پیکره ی گیاهی، حیوانی و یا انسانی متفاوت و وابسته به شناخت آن است، ارائه دستورالعملهایی برای حیات یک پیکره عظیم اجتماعی به نام جنبش نیز مستلزم شناخت دقیق تمام جزئیات آن می باشد. حقیقت امر آن است که بدون در نظر گرفتن عامل شناخت، انتظار یافتن پاسخ هایی برای سوال "چه باید کرد؟" بیهوده خواهد بود. از سوی دیگر همانگونه که دستورالعملهای حیاتی برای یک موجود در وضعیت سلامت متفاوت از حالت کسالت است، موضوع شناخت پیکره ی جنبش اهمیت دوچندانی می یابد. بنابراین تصور این نگارنده بر آن است که پیش از پرداختن به مساله "چه باید کرد؟" می بایست میزان شناخت خود از جنبش را در بوته آزمایش بگذاریم. تردیدی نیست که شناخت هر فرد از جنبش متفاوت از فرد دیگر است و هر کسی جنبش را از زاویه دید خود می بیند و می شناسد. و باز تردیدی نیست که شناخت هر فرد از جنبش آمیخته ای از مولفه های واقع گرایانه و غیر واقع گرایانه است. مولفه های واقع گرایانه در این میان مولفه هایی هستند که بر واقعیت جنبش منطبق اند و آشکار کردن آنها در مسیر یافتن پاسخ سوال "چه باید کرد؟" لازم است. مولفه های غیر واقع گرایانه نیز مولفه هایی حاوی برداشتهای شخصی افراد از واقعیت جنبش اند که بر واقعیت جنبش منطبق نیستند. بنابراین در این مرحله مقدماتی چاره ای جز به محک گذاشتن شناخت خود از جنبش نداریم. لازم است که ما شناخت خود از جنبش را در بوته آزمایش دیگران قرار دهیم تا در نهایت و در قالب انتقاد ورزی جمعی، مولفه های واقع گرایانه از مولفه های غیر واقع گرایانه متمایز گردند و واقعیت جنبش آنگونه که هست خود را به ما بنمایاند.

هر جنبش مانند هر پیکره ای دارای یک محدوده تاریخیست که در طول آن زاییده می شود، جان می گیرد، رشد و نمو می کند، به مخاطره می افتد، فرسوده می شود و دچار اضمحلال می گردد. از این رو شناخت جنبش یعنی بررسی تاریخی آن از زمان ظهور تا زمان غروب. از اين لحاظ شناخت جنبش تنها محدود به شناخت عوامل کنونی تاثیرگذار بر جنبش نیست. حال و روز کنونی جنبش هرچه هست، عوامل دخیل در وضعیت امروز آن شامل مجموعه عواملی است که از زمان زایش و حتی می توان گفت از زمان پیش از زایش تا به امروز در کنار یکدیگر قرار گرفته و وضعیت فعلی آن را سبب شده اند. این عوامل را می توان به دو دسته عوامل ارثی و عوامل غیر ارثی تقسیم بندی نمود. عوامل ارثی عواملی هستند که در تاریخچه ذهنی اکثریت افراد جامعه ثبت شده اند و بدون هیچ گونه بازبینی و بی هیچ کم و کاستی در رویدادهای یک جامعه نقش ایفا می کنند. از جمله ی این عوامل می توان به نگرش منفی حاکم بر ذهنیت اکثریت جامعه پیرامون پدیده ی انقلاب اشاره کرد. ذهنیتهایی کلی از این دست که به طور مثال هر انقلابی تنها به جایگزین شدن یک دیکتاتور با دیکتاتور دیگر می انجامد باعث می شوند تا بخشی از راهکارهای برونرفت از وضعیت زمان حال هر جامعه ای بدون هیچ گونه کند و کاوی و تنها به خاطر نگرش عادت آلود حلاجی نشده حاکم بر ذهنیت جامعه به حاشیه رانده شوند. اما عوامل غیر ارثی عواملی هستند که در تقابل میان حکومتهای دیکتاتوری و نیروهای تغییرخواه بصورت روزآمد مهندسی می شوند. این عوامل تاکتیتک هایی هستند که در میدان نبرد از سوی دو طرف بکار گرفته می شوند تا راه را برای فائق آمدن بر دیگری هموار سازند. اگر بخواهیم جنبش خرداد 88 را از سپیده دم طلوع آن در خیابان تا این شامگاه تیرماه 90 که جنبش به پشت دیوارهای شیشه ای این فضای مجازی عقب نشینی کرده است مورد بررسی قرار دهیم می توانیم سه نقطه مهم را در مسیر این تحول بصورت برجسته نشان دهیم. نقطه اول: خیابانی شدن جنبش. نقطه دوم: خانه نشین شدن جنبش. نقطه سوم: سوار شدن اصلاح طلبان بر جنبش. نقطه اول نقطه ای است که بصورت آنی شاهد ظهور آن هستیم. آنی در اینجا بدان معنا نیست که جنبش یک شبه بارور شده است بلکه بدین معناست که خیابانی شدن آن به یکباره رخ داده است. در این نقطه گویی به یکباره انفجاری رخ می دهد و خیل کثیری از مردم به خیابانها می ریزند. مهمترین بارزه ی شناختی این نقطه آن است که هیچ طیف سیاسی رهبری حرکت مردم در خیابانها را بر عهده ندارد. مردم به خواست کسی وارد خیابان نشده اند. بیانیه های طیف اصلاح طلب به عنوان درگیرترین طیف سیاسی مخالف در وضعیت بوجود آمده، اغلب بعد از حرکتهای اعتراضی مردم و برخوردهای قهرآمیز حکومت و گویی تنها برای ابراز وجود و احساس شرمندگی نکردن در آینده صادر می شوند. رهبران اصلاح طلب به عنوان رهبران مهمترین طیف سیاسی مخالف، پشت سر مردم و عقب تر از آنها هستند. در این مرحله، خواست به خیابان آمدن، خواست خود مردم است و آمدن مردم به خیابان تحت رهبری هیچ طیف سیاسی نیست. اما در این مرحله و در جبهه ی مقابل یعنی در صف حکومت نیز دو اقدام بارز در حال انجام است. حکومت ضمن حفظ ماشین سرکوبگر خود در خیابان که از همان لحظات آغازین اعتراضات سنگینی و خشونت حضور خود در خیابان را به رخ معترضان کشانده است، به دستگیری گسترده اعضای رده های مختلف طیف اصلاح طلب نیز مبادرت می ورزد! آنچه وقوع آن از سوی حکومتی دیکتاتوری در مقابله با معترضان خیابانی کاملاً طبیعی است برخورد قهرآمیز و خشن حکومت با آنان است اما سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که چرا اصلاح طلبان بصورتی چنان گسترده مورد غضب حکومت قرار گرفته اند؟ مگر اصلاح طلبان اعتراضات را رهبری می کرده اند که با چنین حجم کم نظیر دستگیری و پس از آن محاکمه در دادگاه های فرمایشی مواجه شده اند؟ آنچه به اعتقاد این نگارنده در این مرحله در حال رخ دادن است بکارگیری یک عامل غیر ارثی از سوی حکومت ایران است. حکومت ایران با یک تیر در حال زدن دو نشانه است! از یکسو با دستگیری اصلاح طلبان در حجم گسترده اخبار رسانه ای را از اعتراضات خیابانی به سمت دستگیری اصلاح طلبان منحرف می کند. از سوی دیگر شرایط را برای سوار شدن اصلاح طلبانی که در کنترل خود آنها هستند بر گرده ی جنبش فراهم می سازد! تحت تاثیر ماشین سرکوبگر حکومت که در خیابان مستقر است و نیز تحت تاثیر پر رنگ شدن اخبار دستگیری اصلاح طلبان، اعتراضات خیابانی شروع به فروکش کردن می کند و به مردمی که بدون دخالت هیچ گونه رهبری سیاسی وارد خیابان شده بودند چنین وانمایانده می شود که حرکت آنان دارای رهبری بوده است و با دستگیری و محاکمه آنان، جنبش قادر به پیشبرد اهداف خود نیست. بنابراین ظرف مدت کوتاهی جنبش خانه نشین می شود. از این مرحله به بعد دیگر جنبشی به معنای آغازین آن که در خیابان تجلی پیدا کرده بود وجود ندارد. گویی که آن انفجار آغازین که به یکباره ظهور کرده بود به یکباره نیز غروب کرده است. از این نقطه به بعد مجال برای حضور سخنگویان طیف اصلاح طلب در رسانه های خارجی و دعوای طیفهای سیاسی خارج نشین بر پیکره ی بیجان جنبش فراهم می شود. هر کسی تلاش می کند در نبود جنبش خیابانی، خود را بر گوشه ای از پیکره ی بی جان جنبش بچسباند، اما کسی به فکر بیجانی پیکر جنبش نیست، گویی که سیاستمداران وارفته طیفهای سیاسی رنگارنگ با مچ بندهای سبز مشترکشان در گوشه تاریک ذهن خود جان گرفتن معجزه وار جنبش را می بینند و در خیال خام خود چنین تصور می کنند که اگر امروز خود را به این پیکر بی جان نچسبانند فردا با جان گرفتن دوباره جنبش سهمی در قدرت نخواهند داشت! آنچه در این مرحله در حال وقوع است بیانیه های دستوری بی محتواست که از سوی طیفهای سیاسی گوناگون صادر می شوند اما گوش کسی به آنها بدهکار نیست. سیاستمداران وارفته اگر غم جنبش را هم در دل دارند و اگر در گوشه فکر خود در جستجوی راهی برای دمیدن جانی دوباره بر پیکر آن هم هستند، باز با تمام توانی که بکار گرفته اند قادر به پیشبرد کاری نیستند. تمام هنر آنان در صادر کردن بیانیه های بی محتوا و دلقک بازیهای رسانه ای و سوگواری های نخ نما خلاصه می شود که تاثیری بر حال و روز جنبش ندارد. تلاش آنان منجر به تسخیر دوباره خیابانها نمی شود! مردمی که روزی بدون هیچ بیانیه در خیابان بودند امروز با وجود تمام این بیانیه های رنگارنگ به خیابان نمی آیند! آنچه در سیر جنبش از نقطه اول به نقطه دوم رخ داده است حاصل مجموعه ای از عوامل ارثی و غیر ارثی است. ضعف طیف مخالف در تاکتیک خوانی و مهندسی عوامل غیر ارثی عامل اصلی قرار گرفتن جنبش در نقطه دوم است. اما آنچه از نقطه دوم به بعد تا رسیدن به نقطه سوم شاهد هستیم ، سوار شدن تدریجی اصلاح طلبان بر گرده جنبش است. این سوار شدن به معنای آن نیست که آنها دارای چنان قدرتی هستند که با تحمیل خود بر جنبش قادر به بخشیدن جان دوباره ای به آن باشند. بیانیه های آنان نیز به زحمت چند صد نفر را دور هم جمع می کند! جنبشی که بدون رهبری اصلاح طلبان شکل گرفته بود اکنون در چنگال اصلاح طلبانی است که خود در چنگال حکومت اند و سوار شدن اصلاح طلبان بر گرده جنبش بدین معناست که همه چیز تحت کنترل حکومت است. همه چیز گویا بر اساس مهندسی حکومت پیش می رود. سوار بودن اصلاح طلبان بر گرده جنبش بهتر از سوار بودن هر طیف دیگر و نیز بهتر از سوار نبودن هیچ طیفی است. سوار بودن اصلاح طلبان بر جنبش بدین معناست که شرط قرار گرفتن در چهارچوب جنبش، اصلاح طلب بودن است و هر گفتمانی خارج از چهارچوب اصلاح طلبی خارج از چهارچوب جنبش است و در آن جایی ندارد. آنچه در این مرحله بوقوع پیوسته است در حقیقت ایجاد دیواری سخت از سوی حکومت با مصالح اصلاح طلبی در مقابل بخشی از مخالفان است که خود را مقید به چهارچوب اصلاح طلبی نمی دانند! با وجود چنین دیواری حکومت به سرگرمیهای خود ادامه می دهد، اصلاح طلبان در پی گفتمان هایشان با خود، روزشان را شب می کنند و سایر مخالفان برای عرض اندام یا باید از در مصالحه با اصلاح طلبان در آیند و رنگ اصلاح طلبی به خود بزنند یا پشت دیوار اصلاح طلبان باقی بمانند. نقطه سوم نشان دهنده نهایت انحرافی است که پیکره ی جنبش از مسیر آغازین حرکت خود در نقطه اول تا به امروز دچار آن شده است. اگر جنبش همینگونه به حرکت خود ادامه دهد و شیب و مسیر حرکتی آن از سوی نیروهای خواهان تغییر دچار تحولات اساسی نگردد می توان مرگ کامل جنبش در آینده ای نزدیک را به عنوان نقطه پایانی حرکت آن پیش بینی نمود. نقطه ای که داغ شدن تنور انتخابات و تن دادن مضحک به تز انتخاب میان بد و بدتر بدون کوتاه شدن ذره ای از دستان دزدان آرای مردم از صندوقهای رای از نشانه های آن خواهد بود؛

Sunday, July 10, 2011

جنبش در لابیرنت (3): در ضرورت احیای جنبش و در ضرورت گسست

امین حصوری
دوست ارجمندم وحید ولی زاده در نقد و نظری بر مطلب «آیا جنبش زنده است؟»(1) به درستی بر  این نکته کلیدی تاکید نهاد که «نه، جنبش خیابان زنده نیست»(2). در این نوشتار می کوشم با بررسی نسبت میان ما با پرسش از حیات جنبش، به برخی دلالت های پذیرش پاسخ هایی نظیر پاسخ وحید عزیز و پیامدهای احتمالی آنها بپردازم. در نهایت قصدم آن است که نشان دهم چرا (از دید من) امروز تلاش جمعی برای احیای جنبش بر مبنای ظرفیت ها و پتانسیل های باقیمانده از آن ضرورت دارد و اینکه گسست از جنبش در چه معنایی ضروری است(3).
اگر بپذیریم که زمینه طرح چنین پرسشی («آیا جنبش زنده است؟») نسبتی است که میان خود و روند وقایع جاری در کشور و نیز حساسیت شرایط پیش رو می بینیم، و نیز اهمیت اندیشیدن در این پرسش را بازاندیشی برای جهت یابی کنش های دخالتگرانه مان (به عنوان سوژه های مستقل و هم بسته) در زنجیره کنونی حوادث و سیر آینده آنها بدانیم، در این صورت شیوه پاسخ به این پرسش، به واسطه دلالت های ضمنی خود از درک موقعیت حاضر، می تواند پیامدهای متفاوتی در چگونگی جهت گیری جمعی ما در این مقطع از حیات جامعه داشته باشد. همه اینها بی تردید مسئولیت بالایی را در نحوه مواجهه با واقعیت و (مقدم بر آن) نحوه فهم موقعیت متوجه ما می سازد. بر این اساس پاسخ وحید ولی زاده اگر چه سویه ای از واقعیت (نابودی جنبش خیابانی) را به رغم و در تقابل با توهمات رایج به درستی بیان می کند و زمینه های رسیدن به این مرحله دردناک را نیز تا حدی پوشش پوشش می دهد، ولی تا جایی که بر پایان عمر جنبش حکم می دهد، به گمان من نارساست و حاوی دلالت هایی است که در تضاد با برخی سویه های انتقادی همین مقاله نسبت به روند نزولی جنبش قرار می گیرند. 
حرکت تعمیم گرایانه از این واقعیت که «جنبش خیابان زنده نیست» به این گزاره که «عمر جنبش به سر رسیده است»، در بطن خود بر تقلیل هستی اجتماعی جنبش به سویه بیرونی آن، گیریم مهمترین سویه اش، یعنی خیابان استوار است. در چنین برداشتی خیابان عرصه ایست که غیبت از آن نه تنها اصلی ترین ابزار و نمود جنبش، بلکه موجودیت آن را نیز سلب  می کند. بی گمان بر خلاف آنچه که در دو سال گذشته دستگاه تبلیغاتی اصلاح طلبان و دنباله های سیاسی آنها سعی در القاء و تحمیل آن بر فعالین جنبش داشتند، خیابان مهمترین عرصه بیان اعتراضات عمومی و مهمترین حوزه تکوین یا تکمیل سوژه جمعی است و بدین معنا خیابان (و به طور کلی فضاهای های عمومی) اصلی ترین حوزه پدیداری یک جنبش اعتراضی و همزمان مهمترین ابزار پیشروی آن است [فعالین جنبش هم در عمل با حضور خودانگیخته در خیابان ها، بارها و بارها ابطال این گزاره محوریِ گفتمان هژمونی طلبِ پنهان شده در پشت «نقاب سبز» را نشان دادند و تناقض درونی آن را آشکار کردند (اینکه به نام دفاع از جنبش، اعلام بی نیازی کردن از ابزاری که به شکل گیری و دوام جنبش منجر شد). وانگهی جنبش های اعتراضی تونس و مصر و سوریه و یمن و بحرین نیز به خوبی بر جایگاه محوری خیابان در پیشبرد اعتراضات عمومی مهر تایید نهادند].
با این وجود نادیده گرفتن شرایطی که به ضرورتِ کشف و فتح خیابان می انجامند و نیز شرایطی که به از دست دادن این سنگر می انجامند، می تواند به درکی فرمالیستی از جنبش منجر شود؛ یعنی تقلیل دادن هستی اجتماعی جنبش به اشکال بروز اجتماعی و مسیرهای قوام یافتن آن. مهمترین پیامد نظری حاصل از چنین درکی (که گمان نمی کنم مورد تایید وحید ولی زاده باشد) گسسته دیدن جنبش های اجتماعی در میان مدت و شناسایی و تفکیک آنها بر اساس ظهور خیابانی آنهاست، که خواه نا خواه به معنای نادیده گرفتن دینامیزم درونی تحولات اجتماعی است. در این معنا، پایان یافته تلقی کردن جنبش اعتراضی اخیر می تواند بر این تصور یا انتظار استوار باشد که بعد از این آنچه که احتمالا بار دیگر با اعتراضات خیابانیِ کمابیش مستمر مردم رقم خواهد خورد، جنبش دیگری خواهد بود که می توان نام دیگری بر آن نهاد و مختصاتی از جنس دیگر برایش متصور شد.  اما این نوع امیدواری یا سرخوردگی که ما را متمایل به مجزا و گسسته دیدن رویدادهای کلان اجتماعی می کند، لزوما منجر به آن نخواهد شد که جنبش اعتراضی آتی از معایب و نواقص جنبش کنونی (که آن را به وانهادنِ آسانِ بسیاری از دستاوردهایش کشاند) مصون بماند. اگر گسست از جنبش کنونی را لازم فرض کنیم (که از نظر من هم لازم است)، قطعا این گسست باید حوزه نام ها و نمادها را هم شامل شود، تا حداقل اصلاح طلبلان از امکان یا رانت به کارگیری دوباره حربه نام و نماد جنبش و رساندن نسب نامه آن به خودشان محروم گردند [آنها نسبت خود را با جنبش همواره چنان دیده اند که گویا شروع پدیداری جنبش از انتخابات 88 ، خود به خود سند آن را برای همیشه به نامشان زده است].  اما متاسفانه ابعاد مقوله گسست فراتر  از حوزه نامگذاری و پیچیده تر از  انتظارات بلافصل ماست. گسستی که بتواند در عمل همسو با انتظارات ما و در خدمت آرمان های یک جنبش مردمی رادیکال و مترقی باشد، هیچ گاه در سطح اتفاق نمی افتد، بلکه (در چنین گسستی) دیالکتیک نفیِ مرحله کنونی و فراتر رفتن از آن، با جذب و هضم عناصر مثبت و مفیدِ موقعیت کنونی آغاز می شود. به این معنا بهترین نمونه گسست از جنبش کنونی (برای بنا نهادن جنبشی نو)، از طریق شناخت نزدیکتر موقعیت آن و پیوند ارگانیک با عناصر زاینده اش امکان پذیر می گردد، نه با روش ذهنی چشم بستن بر آن.
در این موضوعِ متناقض نما کمی دقیق تر شویم:
همان طور که یک جنبش توده ای از خلاء زاده نمی شود و همیشه متاثر از تاریخچه بلافصل مبارزات مختلف پیش از خود است، و بسیاری از مطالبات و خواسته های انباشته شده را در خود حمل می کند (گیریم به طور گنگ)، به همان ترتیب هم با شکست (یا به شکست کشانیده شدن) این جنبش، اثرات بیرونی و محمول های درونی آن به زودی محو نمی شوند؛ به عبارتی جنبش اعتراضی نخست از برآیند تضادها و تحولات و مبارزات پیش از خود، در پهنه یک فرصت یا گپ تاریخیِ نه چندان قابل پیش بینی زاده می شود و سپس در طی گسترش و انکشاف خود کل فضای جامعه را متاثر می سازد، تا نهایتا در انتهای حرکتش مختصات دیگری را بر جامعه تحمیل کند (یا به ارمغان بیاورد). به طور مشخص جنبش ذهن و روان جامعه را متاثر می سازد و مناسبات پیشین مردم و حاکمیت و درک عمومی از چنین مناسباتی را به درجات مختلف دگرگون می کند. بنابراین امتداد جنبش از خیابان به درون مردم (ذهنیت عمومی جامعه) جریان دارد و بسته به نحوه پایان بندی جنبش، سطح دیگری از رویارویی مردم با موقعیت کلی شان را به همراه دارد. به این معنی شرایط پسا جنبش بی هیچ تردیدی نشان پر رنگی از دوران جنبش را با خود حمل می کند و همین است که جنبش را از سطح یک اتفاق مقطعی به سطح یک فرآیند تاریخی ارتقاء می دهد(4). بر این اساس حتی پس از ترک خیابان نیز برخی از پتانسیل های بنیادی جنبش هنوز در سطح جامعه نفس می کشند (قطعا نه به طور نامحدود) که نادیده انگاشتن آنها به معنای وانهادن نا امیدانه جنبش و تن سپردن به تقدیر برای به راه افتادن «جنبشی دیگر» است.
از سوی دیگر نادیده گرفتن چنین مسائلی ممکن است تا حدی از این درک ناشی شود که «جنبشی که ناقص و توهم زده است، همان بهتر که در نتیجه دینامیزم معیوبِ خود به فنا برود تا فرصت برای جنبش حقیقی تر بعدی فراهم شود». اما بدبختانه یک جنبش عمومی شکست خورده درست به دلیل امتداد یافتگی اجتماعی اش، تاریخ بلافصل پس از خود را به شدت متاثر می کند و می تواند چنان سرخوردگی و یاسی را بر جامعه تحمیل کند که اساسا در فاصله مورد انتظار هیچ فرصتی برای پاگیری جنبش مطلوب بعدی فراهم نشود. بر این اساس بر عهده ماست که در فصایی که شکست جنبش در عرصه خیابان، با گسترش نسبی واقع بینی عمومی همراه بوده و چشم بسیاری از فعالین جنبش را بر نقش مخرب متولیان جنبش و گفتمان متناقض و تکصدایی آنان گشوده است، از دستاوردهای مثبت جنبش و مهمتر از همه از روح عمومی جنبش که بر کشیدن «امید اجتماعی به تغییر» و «خودباوری جمعی» برای به عهده گرفتن نقش سوژه گی تاریخی تغییر بود دفاع کنیم و در حفظ و ارتقای این گونه کیفیت ها بکوشیم. به بیان دیگر به جای خداحافظی پیش رس با جنبش کنونی (و لعن و نفرین مسببان شکست) باید در چگونگی پایان بندی مرحله کنونی جنبش فعالانه دخالت کنیم و ضمن بازخوانی نقادانه عوامل افول جنبش، با بازیابی روح جنبش، پایه های مادی برآمدن جنبش بدیل را فراهم کنیم. جنبشی که اگر چه از خرابه های جنبش کنونی سر بر می آورد، ولی ناچار است از مصالح این جنبش و تجربه سوژه گی جمعی که جنبش اخیر برای لایه هایی از اجتماع به ارمغان آورد به بهترین نحو استفاده کند.
بدون شک گسست از جنبش سبز، گسست از فرادستی اصلاح طلبان و از گفتمان معیوب غالب بر جنبش (با همه مولفه ها و پیامدهای مخربش) خواهد بود. اما ساختن گفتمان عمومی بدیلی که روش ها و افق های نوینی را برای تداوم مبارزه و برپایی یک جنبش بدیل مهیا کند و به رها سازی پتانسیل های عظیم اجتماعی مغفول مانده منجر شود، پیش از هر چیز مستلزم حفظ امید اجتماعی است، تا امکانِ این همسازی جمعی و سازمان یابی مبارزه برای فراروی از وضعیت موجود فراهم گردد. بنابراین بدون یاری گرفتن از پیوندهای مادی با جنبش کنونی و بدنه و تجربیات و دستاوردهای آن، جامعه باید برهوت تاریخی دیگری را انتظار بکشد که حاکمیت قدار بر روی ترس و سرخوردگیِ درونی شده مردم برپا خواهد ساخت. به گمان من تنها راه نجات از این کابوس نزدیک،  وفاداری به جنبش و پایبندی به دیالکتیک مبارزه است.
17 تیرماه 1390
http://sarbalaee.blogspot.com/2011/07/blog-post.html
پانوشت:
1) «جنبش در لابیرنت (1): آیا جنبش زنده است؟» / امین حصوری
http://ham-andishi.blogspot.com/2011/06/1.html
2) «نه، جنبش خیابان زنده نیست!» / وحید ولی زاده
http://ham-andishi.blogspot.com/2011/06/blog-post_3670.html
3) نوشتار حاضر نقد مطلب وحید ولی زاده محسوب نمی شود، بلکه تنها نقد برداشتی است که از گزاره محوری مطلب او (و عنوان آن) در تایید پایان یافته دیدن جنبش استخراج می شود. نقد مطلب وحید (که از بسیاری جهات مطلب ارزشمندی ست) مستلزم نقد برخی برداشت های نادرستی است که او نسبت به نوشته «آیا جنبش زنده است؟» داشته است (نظیر اینکه گویا من در آن مطلب اصلاح طلبان را موتور محرکه جنبش تلقی کرده ام و یا اینکه قائل به گسست نبوده ام و نظایر آن).
4) بر حسب تمثیل ریاضی می توان گفت: منحنی حرکت یک جنبش در فضای اجتماعی، نه جعبه ای، بلکه  گاوسی است!

Friday, July 1, 2011

جنبش در لابیرنت (2): در نقد ایدئولوژی هراسی

   جنبش در لابیرنت (2): در نقد ایدئولوژی هراسی
امین حصوری
مقدمه: امروزه گفتمان های غالب (خواه در محدوه مرزهای یک جنبش سیاسی و خواه در گستره هنجارهای «دهکده جهانی») در حالی که حقانیت فرضیِ خود را بر پندار عدم وابستگی به هر گونه ایدئولوژی بنا می کنند، از ورود نگرش های ایدئولوژیک به باورها و حرکت های جمعی هراس دارند و نسبت به آن هراس می دهند. در واقع «ایدئولوژیِ مسلط» اصرار می ورزد آموزه ها و پیش فرض های فراگیر شده اش را به دلیل همین فراگیر بودن، همچون اصولی بدیهی و تبلور عقلانیت (سیاسی) قلمداد کند و دقیقا بدین اعتبار خود را غیر ایدئولوژیک بنامد. طبعا برای مقبولیت یافتن چنین شعبده ای باید بسترها و شرایط عینی فراگیر شدن و مکانیزم های بازتولید و بقای «ایدئولوژی مسلط» پنهان گردد؛ یعنی باید تاریخ به طور سیستماتیک تحریف گردد و اندیشه انتقادی سرکوب یا بایکوت گردد. برای نمونه در دو سال گذشته بسیاری از کوشندگان مستقل جنبش اعتراضی، بارها به جرم «نگرش ایدئولوژیک» از سوی رسانه های «صنعت سبز» و یا حامیان گفتمان غالب بر جنبش، به انزوا کشانده شدند؛ این ادبیات سیاسی که نشان های برجسته یک ایدئولوژی معین را همچون مهری بر پیشانی خود داشت، همواره برای ناباوران به این ایدئولوژی بزک شده، به نام «جنبش سبز» حکم تکفیر صادر می کرد و در حالی که هر روز بیش از پیش نماد اعتراضی سبز جنبش را در مجموعه باورهای سیاسی اردوگاه اصلاح طلبان ادغام می کرد، مرزهای جنبش را نیز با همین خط کشی سبز به محدوده باورها و منافع سیاسی عاملان فرادست خود فرو می کاست، بی آنکه لحظه ای از تکرار صفت «فرا ایدئولوژیک» بودنِ جنبش غافل شود. در سوی دیگر و در سطح جهانی نیز، گفتمان کلانی که مدعی دفاع از حقوق بشر است با غیر سیاسی قلمداد کردن حوزه حقوق بشر، آن را مقوله ای فرا ایدئولوژیک می خواند. این گفتمان در عمل با چشمپوشی بر زمینه ها و بسترهای نقض وسیع و بی وقفه و سیستماتیک ابتدایی ترین حقوق انسان ها (در کلان ترین ابعاد ممکن)، مقوله حقوق بشر را به یک فانتزی «قربانی محور» بدل کرده است که از قضا بدیل جهانی بسیار مناسبی برای جهانِ سیاست زدایی شده ی متاخر است، چون پیشاپیش بحث از ساختارهای قدرت و مکانیزم های کلان سلطه و ستم را به محاق می برد. گفتمان حقوق بشر عموما در توجیه سیاست گریزی خود، نظام های ایدئولوژیک را مسبب فجایع جهان معاصر معرفی می کند و به تبع آن کنش سیاسی را به دلیل پیوند با ایدئولوژی ها نفی می کند. به این ترتیب گفتمان حقوق بشر، به یاری سویه های بی طرفانه و معصومانه خود (که از ناتوانی در درک خاستگاهها و پیامدهای ایدئولوژیک نهفته در این تفکر بر می آید)، سهم بزرگی در دامن زدن به بازی «ایدئولوژی هراسی» به عهده می گیرد، هراسی که گاه به مرزهای فوبیای جمعی می رسد.
برمبنای چنین درکی، و از آنجا که کنش سیاسی هدفمند باید همزمان خود را نیز ابژه نگاه انتقادی خود قرار دهد، تامل در مقوله ایدئولوژی، مرحله ای ضروری برای تدارک هر مبارزه جمعی آگاهانه است. این نوشتار با چنین انگیزه ای و در مسیر هم اندیشی جمعی درباره پرسش «چه باید کرد؟» تنظیم گردیده است پرسشی که پرداختن عمیق تر به آن مستلزم بحث های مقدماتی بسیاری است؛ گشایش بحث از مقوله ایدئولوژی در چنین بستری را مدیون مطلبی هستیم که به تازگی در نشریه اینترنتی «میخک» با عنوان " افسانه های جنبش سبز: 1 - ایدئولوژی"  انتشار یافته است (1).
1) در دوره متاخر بسیاری از افراد پیش فرض هایی را نسبت به مقوله های سیاسی/اجتماعی و معرفتی/فرهنگی با خود حمل می کنند که بدون انتخاب آگاهانه، به عنوان اموری بدیهی به آنها تحمیل شده است. علت آنکه بدیهی بودنِ این پیش فرض ها کمتر مورد بازنگری قرار می گیرد، حضور گسترده و تکرار بی وقفه آنها از طریق نظام های آموزشی، عرف های اجتماعی/گفتمانی پذیرفته شده و نیز غلبه هنجاری های فکریِ کلان- رسانه هاست؛ جایی که ارزش ها و هنجارهای عمومی، همانند دیگر مقولات تولید انبوه، تولید و بازتولید می شوند. این پیش فرض ها در واقع با گذشت زمان پاره ای از فرهنگ غالب (گفتمان مسلط) شده اند که بخشی از آموزه های «عقل سلیم» (common sense) را برای عامه مردم می سازند. یکی از نمودهای آشکار این آموزه های همگانی شده، رویکرد نقد ناشده ایدئولوژی گریزی یا ایدئولوژی هراسی است؛ این رویکرد عمدتا بر این پایه قرار دارد که در عصر دانش و معرفت علمی، آموزه های ایدئولوژیک غیر علمی و مبتنی بر خیالپردازی و جزمگرایی است، و در صورت گسترش یافتن، نتایج فاجعه باری می آفرینند! [تو گویی اینک زیست جمعی جهان دور از فاجعه است]؛ نتیجه عملی این دافعه یا هراس از ایدئولوژی آن است که هر باور یا نگاهی که نظم موجود را به چالش بکشد یا انتقاداتی جدی به بنیان های آن وارد کند، بلافاصله در جایگاه «نگاه ایدئولوژیک» دسته بندی شده و بی نیاز به هیچ بررسی و تاملی، از حیث اعتبار ساقط می شود. بنابراین دامنه «عقل سلیم» همگانی می تواند به این جا کشیده می شود که بر خلاف داعیه های عقل باوری و علم محوریِ آن، گزاره هایی عینی در مورد واقعیت، بدون داوری و محک عقلانی، با احکامی از پیش تعیین شده کنار نهاده شوند. به بیان دیگر ایدئولوژی هراسی، به رغم متهم کردن حاملین ایدئولوژی ها به خیالپردازی، خود مولد صورتی از خرد گریزی و جزمگرایی است، به طوری که از فرط چسبیدن به صور «بازنمایی شده واقعیت» و دغدغه ی حفظ وضع موجود، از شناخت نقادانه واقعیت و درک ضرورت ها دور می شود.
اما آیا ایدئولوژی ها به راستی اجتناب پذیرند؟ از آنجا که مجموعه باورها و هنجارها و پیش فرض های ذهنیِ (اخذ شده یا القاء شده) ما نسبت به دنیای پیرامون، معیارهای قضاوت و موضع گیری ما را نسبت به امور مشخص بیرونی می سازند، هر رویکردی به دنیای انسانی، خواه نا خواه واجد مولفه های ایدئولوژیک است. دایره این امر حتی نحوه نگاه به خود و مواجهه با خود را هم در بر می گیرد و به این ترتیب شامل چارچوبی هم می شود که در قالب آن منافع خود را تعریف می کنیم یا باز می شناسیم و نیز روش هایی که برای تعقیب منافع خود بر می گزینیم. آغشته بودن نظرگاه فردی (و جمعی) به پیش فرض ها و مولفه های ایدئولوژیک، مستقل از آن است که شخص (یا جمع) حامل آن دیدگاه، اسمی بر آن نهاده باشد و یا اساسا نام تاریخی مشخصی برای این مجموعه کنار هم آمده از "باورها - پیش فرض ها" موجود باشد.
2)  اتهام رایج "ایدئولوژیک بودن" با تمام بار معنایی منفی نهفته در آن (شامل جزمگرایی و محدود نگری و غیره) عموما نصیب دیدگاههای افراد و جریاناتی می شود که بر نوع گرایش فکری- سیاسی خود واقفند و آن را به صراحت بیان می کنند. اما به رغم اینکه گفتمان غالب، دلالت های ناخوشایند این اتهام را به سان پیامد چاره ناپذیر ایدئولوژی ها قلمداد می کند، به نظر می رسد مشکل اساسا در داشتن ایدئولوژی نیست؛ چون بنا بر آنچه گفته شد به کارگیری شکلی از ایدئولوژی شخصی یا جمعی (خواه اندیشیده و انتخاب شده و خواه اقتباسی القاء شده و نا اندیشیده)، برای مواجهه با زندگی اجتماعی در دنیای واقعی اجتناب ناپذیر است. مشکل آنجاست که حامل یک ایدئولوژی، فاقد موقعیت خودآگاه نسبت به ایدئولوژی خود باشد یا به تدریج چنین موقعیتی را از دست بدهد. در این صورت به تدریج پویایی در اندیشه و نگاه انتقادی به مجموعه باورهای درونی شده رنگ می بازد و گرایش به جزم گرایی و تعصب نمایان می گردد. بنابراین صرف نزدیکیِ یک اندیشه سیاسی به یکی از نام ها و ایسم های «ممنوعه»، مستقل از حامل انسانی آن اندیشه نمی تواند به معنی جزمگرایی باشد. به عکس اگر حامل انسانی را مبنا قرار دهیم، هر اندیشه سیاسی می تواند واجد اشکال و نمودهایی جزمگرایانه و محدود نگر باشد؛ و این خصلت عامی است که همه ایدئولوژی ها را در بر می گیرد، نه فقط  نام های تابو شده امروزی را. اما اینکه برای گریز از جزمگرایی، در گزینش و برساختن آگاهانه ایدئولوژی مان شرکت نکنیم، همانند آن است که برای پرهیز از خطر تصادف، از عبور از خیابان چشمپوشی کنیم؛ که البته این گزینه تنها در صورتی وجود خواهد داشت که ضرورت عبور از خیابان چندان جدی نباشد؛ پس در عمل مجبوریم به «همت» کسانی وابسته شویم که «قادرند» بر فراز خیابان پلی برای عبور «بی خطر» عابران پیاده بنا کنند!
3) تعصب و جزمگرایی در واقع مقارن با کور رنگی نسبت به واقعیت هاست؛ واقعیت هایی که هستی اجتماعی انسانها برسازنده آنهاست و لذا بازتاب دهنده آن هستند. بنابراین به نظر می رسد موثرترین راه برای پرهیز از تعصب و جزمگرایی (که حداقل بنا به برخی دلایل روانی همه افراد مستعد آن هستند)، تلاش برای فهم پویای هستی اجتماعی و نگاه انتقادی به سطوح مختلف واقعیات جهان انسانی است. اما نکته اینجاست که نحوه درک ما از واقعیت های کلان اجتماعی خواه نا خواه و تا حد زیادی به میانجی ایدئولوژی ها و در حوزه ایدئولوژی صورت می گیرد (ناظر مطلق بیرونی وجود ندارد)؛ چرا که نظریه های اجتماعی که ابزارهای شناخت ما از هستی اجتماعی هستند، خود محصولاتی اجتماعی و تاریخمند هستند و بدین لحاظ هم پایه های ایدئولوژی های متفاوت محسوب می شوند و هم متاثر از آنها هستند. بدین ترتیب می توان گفت از آنجا که هستی اجتماعی عرصه ظهور شکاف ها و تضاد منافع است، دینامیزم درونی آن مبنای شکل گیری نظام های شناختی متفاوت و یا پیدایش ایدئولوژی های متفاوت است، که در نهایت گرایش های (سیاسی) متفاوتی را در اجتماع رقم می زنند. ولی آیا می توان بر این اساس و بر مدار نسبی گرایی، برای ایدئولوژی های متفاوت اعتبار یکسانی قائل شد و همه انتخاب ها را هم ارز تلقی کرد؟ (مثلا بر این مبنا که هر کس محق به تعقیب منافع خود است و لذا مجاز به انتخاب ایدئولوژی منطبق بر آن منافع). جواب مثبت به این پرسش به معنای نفی اهمیت انتخاب آگاهانه میان ایدئولوژی ها و یا نفی امکان ارزیابی انتقادی آنهاست (که اولی به معنای باور به انفعال چاره ناپذیر انسانها و نفی سوژگی تاریخی آنها و دومی به معنای ناباوری به توان شناخت و درک انتقادی در انسانهاست، که خود موید اولی ست).    
واقعیت آن است که به رغم وجود تفاوت ها و شکاف های اجتماعی که پایه های مادی تنوع ایدئولوژی ها محسوب می شوند، ایدئولوژی ها حداقل به لحاظ کیفیت روش شناختیِ نظریه های اجتماعیِ مبنایی آنها، به لحاظ توان تبیین پیچیدگی های اجتماعی (و یا در مقابل، پوشاندن و رازورزانه ساختن آنها)، به لحاظ میزان همسویی با آرمان های انسانی کلان (نظیر آزادی و برابری) و به لحاظ پتانسیل های اجتماعی رهایی بخش یا محافظه کارانه خود تفاوت های فاحشی با هم دارند (دو شاخص آخر آشکارا - و به ضرورت- بر نگاهی هنجاری(2) استوارند). برای درک بهتر نامعتبر بودن جادوی «نسبی گرایی» در این حوزه (برخورد با ایدئولوژی های مختلف) کافی است دو نکته را در نظر بیاوریم: نخست آنکه حتی یک حوزه منافع معین (و کمابیش همگن) که لایه ها یا طبقه معینی از اجتماع را پوشش می دهد، می تواند توسط ایدئولوژی های متفاوتی نمایندگی شود. دیگر آنکه به دلیل عملکرد ساختارهای کلان قدرت در سطح اجتماع (که توازن قوای فرضی در این بحث را باطل می سازد)، برد اجتماعی ایدئولوژی های مختلف به شدت متفاوت است و در عمل، طبقات فرادست جامعه، ایدئولوژی مطلوب خود را با ابزارهای مختلف بر سایرین تحمیل می کنند (در آنها درونی می سازند). بنابراین آنکه به شعور انسانی خود ارج می نهد و رشد خود را همبسته با رشد جامعه اش می بیند، شناخت سازوکار ایدئولوژی ها و انتخاب میان آنها را همچون وظیفه ای جدی پیش روی خود می بیند؛ وظیفه ای که تمام دانش و قوای فکری و شعور انسانی اش را به چالش می گیرد و لازمه هر گونه تلاش تحول خواهانه است.
بر این اساس، در ارجاع به هراس های مرسوم نسبت به عوارض ایدئولوژی ها باید گفت خطر اصلی در سوی مقابل نهفته است: اگر بدون مطالعه مستقل و تعمق شخصی در نظریه های اجتماعی و تجربیات تاریخی، و لاجرم بر مبنای برخی پیش فرض های رایج و بدیهی انگاشته شده، نسبت به هر گونه ایدئولوژی رویکرد دافعه آمیز اتخاذ کنیم، بی گمان سراپا شکننده و آسیب پذیر خود را به ایدئولوژی مسلط وا نهاده ایم؛ [همان که فراگیر بودنش آن را نامرئی می سازد و لذا با آنکه پیش فرض های ایدئولوژی هراسی را به ما القاء می کند، خود مشمول دافعه ما نمی شود!]
هشتم تیر ماه 1390
پانوشت:
1)      میخک / افسانه های چنبش سبز: 1- ایدئولوژی
 http://mikhak.info/?p=321
2)    بحث از جایگاه نگاه هنجاری به واقعیت و ضرورت رویکرد آرمانگرایانه و به طور کلی رابطه ایدئولوژی با آرمانگرایی مجال دیگری می طلبد.

چه باید کرد؟ - اشکان خراسانی

مقدمه:
متن پیش رو حاصل چالش های فکری من در جواب به سوال معروف و کذایی "چه باید کرد؟" می باشد.سوالی که هم اکنون در برابر بسیاری از کنشگران و فعالان قرار دارد و ذهن های بسیاری را درگیر خود کرده است.تلاش من در این نوشته،ارائه نقطه نظرات خود برای یافتن پاسخ و یا طرح مسیری است که فکر می کنم با پیمودن آن می توان به پاسخی موجه برای سوال طرح شده رسید.مطمئنا  آنچه در ادامه می خوانید جزء کوچک و یا به بیان بهتر ضرورت حداقلی است در جواب سوال بزرگ "چه باید کرد". نوشته معطوف به قسمتی از عملکرد و روند بدنه جنبش سبز می باشد و نقد مفصلی نسبت به جریان های "چانه زن" در آن دیده نمی شود.سعی بر آن شده است که با نقد درونی و مباحثه،به پیشبرد اهداف و مطالبات خودمان بپردازیم.منظور از "خودمان" کسانی است که مطالباتشان در سطوح بالایی جنبش سبز و تریبون های آن(در نبود آقایان موسوی و کروبی) مطرح نمی شود و یا آنطور که باید درخور توجه قرار نمی گیرد
شاید زمان آن رسیده باشد که نگاهی گذرا به هفته های اخیر مان بیاندازیم.هاله سحابی در اقدامی بی سابقه و یا حداقل کم سابقه در مراسم تشیع پیکر پدرش کشته شد.واکنش کنشگران در مقابل آن چه بود؟چندین بیانیه در محکومیت این فاجعه صادر شد،عده ای پیام تسلیت و یا "درگذشت" به خانواده داغدارش فرستادند،فیسبوک ها از جزئیات این فاجعه سیاه شد،عکس های پروفایل ها یکی پس از دیگری به عکس هاله عزیز تغییر یافت،چند یادداشت و چند نما آهنگ برای او نوشته و خوانده شد و در آخر جمعیتی حدود 100 نفر (طبق اظهارات 3 شاهد عینی) در مقابل منزل او تجمع کوتاهی داشتند و در مراسم سوم او در مقابل حسینی ارشاد تجمع چند ده نفری صورت گرفت.هدی صابر در اعتراض به کشته شدن هاله سحابی اعتصاب غذا کرد و خبر آن در فیسبوک ها آنقدر چرخید تا روز 22 خرداد(سالگرد جنبش سبز) خبر تکان دهنده فوتش منتشر شد.12 مرد زندانی در عین انفعال همگان در فضای حقیقی،دست به اعتصاب غذای نامحدود زدند و پس از چند روز 6 زندانی دیگر نیز به آنها پیوستند.ده ها ویدئو برای اعلام همبستگی با اعتصابیون ضبط و منتشر شد،در سالروز جهانی پناهجو و زندانی سیاسی،عکس این عزیزان و دیگر زندانیان در نقاط مختلف جهان به خیابان ها آمد،کمپین ها به راه افتادند و پتیشن ها امضا شدند اما همچنان از وحشت سرانجام هدی صابر و اتفاق مشابه برای این 18 نفر و تمامی زندانیان در اعتصاب،صبح با سلام و صلوات لپتاپ را روشن می کنیم.قصدم از مرور این وقایع اصلا تحقیر و تخریب نسبت به زحمات بی وقفه بسیاری از دوستان طی این چند هفته برای انجام کارهای مختلف نیست.از طرفی من هم به اندازه توانایی و امکاناتم سعی به مشارکت در این قبیل حرکت ها داشته ام.اما خوب که بنگریم مشاهده می کنیم که به یک جنبش مجازی-واکنشی بدل شده ایم.مجازی از این بابت که کنش سیاسی بسیاری از ما در قالب فعالیت مجازی خلاصه شده است و عملا در فضای حقیقی به مرحله ظهور نمی رسد،بعنوان مثال، یک درصد از خشم فضای مجازی در برابر کشته شدن هاله سحابی در مقابل خانه اش حاظر نبود. " واکنشی " از این جهت که صرفا تحت تاثیر وقایع،واکنش نشان می دهیم.کنش ما باید به داخل زندان های مان برود و به زندانیان مان امید ببخشد یا ما باید متاثر از جان فشانی زندانیان(اعتصاب غذای 18 مرد) به تکاپو درآییم؟از زندان به زندان،اعدام به اعدام،فاجعه به فاجعه سفر و متاثر از آنها در فضای مجازی کنش سیاسی اختیار می کنیم.
به نظر من ریشه اصلی انفعال ما همین دو مسئله است.1-مجازی بودن و2-واکنشی بودن.هر کدام از این دو،دلایل فراوان،مشترک و غیر قابل انکاری  دارند که بعنوان نمونه می توان سرکوب شدید خیابانی را دلیل اول "مجازی شدن" و نبود راهکارها برای پیشبرد جنبش را دلیل "واکنشی شدن" دانست(در ادامه بیشتر به مسئله "واکنشی شدن" می پردازم).رویکرد حاکمیت سندی بر این مدعاست.یادم هست که 17 خرداد سال 89 بعد از پذیرایی فراوان! متعهد شدم که در سالگرد جنبش (22 خرداد همان سال) به خیابان نیایم.حال اینکه در دومین سالگرد انتخابات(22 خرداد 90) به خانه مان رفته اند و از مادرم جهت منع فرزندانش از فعالیت در فضای مجازی تعهد گرفته اند!
بی شک با مروری بر حجم مقالات متنی تولید شده در این دو سال می توان ادعا کرد که در زمینه نشر آگاهی و گردش اطلاعات بهترین بهره را برده ایم(البته فقط در فضای مجازی) اما خوشخیالی کرده ایم اگر گمان کنیم مبارزه همینجا تمام می شود و رسالت ما همین است و بس!با نگاهی دقیق تر متوجه می شویم که "مجازی بودن" به گونه ای زیر مجموعه "واکنشی بودن"  می باشد.به بیان دیگر اگر جنبش از "واکنشی" به "کنشی" تغییر فاز دهد بی شک شاهد حضور آن در صحنه حقیقی نیز خواهیم بود.
از این رو سوال معروف "چه باید کرد؟" به باور من مشخصا بر این نکته تاکید دارد که چگونه می توان جنبش سبز را به روز های پر کُنش آغازینش بازگرداند.سعی می کنم از کلی گویی پرهیز  کرده و پاسخی شفاف در مقابل این سوال قرار دهم.بنابراین پاسخ را در قالب یک پروژه عملی مطرح می کنم.این پروژه نپخته را با طرح چند سوال آغاز می کنم:
در فیسبوک هر کدام از ما،هستند کسانی که در تظاهرات 25 بهمن 89 شرکت کرده اند و در یک شهر زندگی می کنند.بصورت تقریبی چند نفر هستند؟  2؟ 3؟ 10؟چند نفر از آنها یکدیگر را می شناسند؟تعداد شبکه های اجتماعیِ حقیقیِ فعال در خارج از کشور نسبت به داخل چقدر است؟دلایل پاسخ های مایوس کننده ما به این سوالات قاعدتا به فضای سرکوب و امنیتی داخل کشور تقلیل نمی یابد!نا مربوط نیست اگر بگوییم که از ساده ترین امکانات فضای مجازی برای ایجاد شبکه های اجتماعی حقیقی بهره نبرده ایم.مجالی باید تا از ضرورت های ایجاد شبکه های اجتماعی بگویم و بگوییم،که همه ما تجربه موفق آن را در عملکرد ستاد های انتخاباتی آقایان موسوی و کروبی دیده ایم.خلاقیتی که از دل این شبکه ها بیرون می آمد و حاکمیت را به زانو در آورده بود را می شناسیم.
ویژگی های شبکه های اجتماعی حقیقی بی شک از آنچه بالا گفته شد فراتر می رود.بعنوان نمونه دو ویژگی شبکه های اجتماعی که غیبت شان امروز خسارت سنگینی به بدنه جنبش تحمیل کرده را ذکر می کنم
-  شبکه های اجتماعی در حد خرد و کلانشان استقلالی را طلب می کنند که ناخودآگاه امکان استفاده ابزاری از توان و انرژی آنها را به مقدار چشمگیری کاهش می دهد و از طرفی در نبود رسانه های مستقل و انحصار طلبی بی قید شرط تریبون داران جنبش سبز،گروه های مستقل با داشتن حتی یک وبلاگ ساده می توانند به بیان مطالباتشان بپردازند و نهایتا در راستای مطالبات خود "عمل" کنند.
-  لازم به ذکر است که در جامعه ای که سیستم آموزشی آن بویی از مدنیت نبرده است چگونه می توان انتظار داشت که افراد آن جامعه مبارزات مدنی را بی نقص به مرحله اجرا در آورند و خیل عظیم ناراضیان را به جبهه معترضان اضافه کنند.در حالی که در این سالها،هیچ هزینه ای در آن جامعه مانند هزینه "اعتراض" سیر صعودی نداشته است!با بوجود آمدن شبکه های اجتماعی می توان در مطالعه،پژوهش،اقلیمی سازی و عملیاتی کردن شیوه های مختلف مبارزه همت نهاد و نتیجه های ارزشمندی بدست آورد.
اصلا فرض که ما بهترین و کم خطر ترین شیوه مبارزه را با تمام ساز و کارهایش یافته ایم.نه مگر این شیوه ها به دست شبکه های اجتماعی حقیقی (بیشتر بدست شبکه های داخل کشور) عملیاتی می شوند؟
پیشنهاد مشخص من تحت عنوان یک پروژه خام به تشکیل شبکه های کم تعداد محلی است که در قدم اول با ایجاد ارتباط میان کنشگران،شاهد بالا رفتن روحیه آنها (که نمونه اش را در نوشته های عزیزان شرکت کننده در تظاهرات سکوت 22 خرداد 90 می توان یافت)چه در داخل(البته با حفظ امنیت و قرار دادن آن بعنوان اولویت اول برای کنشگران داخل) و چه در خارج خواهیم بود و پس از آن بررسی شیوه های مبارزه و آغاز به تمرین آن در فضای حقیقی.مطمئنا این حرکت خام پخته نخواهد شد مگر با همفکری های شما دوستان

Friday, June 24, 2011

نقد وحید ولی زاده به مقاله "آیا جنبش زنده است؟"؛

نه، جنبش خیابان زنده نیست

آن دور تند وقایع، با تظاهرات ها و دویدن ها و کتک خوردن ها و عقب نشستن ها و نفس تازه کردن ها و بازگشتن ها و شعارها و خشم ها و سنگ ها و سرکوب ها و عکس ها و التهابات، از حرکت بازایستاد. آن هیولای زیبایی که ناگهان از زیر سطح روزمرگی ها و ترافیک های همیشگی و خستگی صورت های صبح و عصر و پاساژگردی ها و فرونشستن در مبلمان رخوت تلویزیونی سربرآورده بود و با تحرک تخریبگرش، با تنوره ی دهانش و گام های رعشه انگیزش، نظام شهری را مختل کرد و  مدیران آن را آسیمه سر و دستخوش هرج و مرج، به اینسوی و آنسوی و در جستجوی پناهگاه ها می تاراند، اینک دوباره به زیر سطح رفته است، به اعماق ناپیدای دریای موطن خود. به واژگان اخوان ثالث:
موج ها خوابیده اند آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
آن جنبشی که بعد از انتخابات شکل گرفت، و با سرپیچی از فصل الخطاب خامنه ای زبانه کشید، اینک ناپیدا است و تک و توک فراخوان ها و ابتکارات، مشتعل نمی شود و آن امیدها که شکوفا شد، دیری است که پژمرده است و پرپر می شوند. در این فضای خموشی خیابانی، و رونق خیمه شب بازی های رسانه ای، پرسش چه باید کرد؟ پاسخ خود را در تحلیلی از موقعیت کنونی می یابد. و مقاله امین حصوری با نام تحریک کننده ی «آیا جنبش زنده است؟» موقعیت کنونی را از نگاهی ترسیم می کند. ترسیم ناواقعی موقعیت کنونی اما این خطر را دارد که آن پرسش کانونی چه باید کرد را پاسخی غیراثربخش بیافریند. من در این نوشتار تلاش می کنم نشان دهم که چرا و چگونه پاسخ حصوری به پرسش آیا جنبش زنده است مفاهیم و ایده هایی را در بردارد که نه تنها با واقعیت انضمامی همخوان نیست، بلکه چه باید کرد را از توان انفجاری آن تهی می کند.
امین حصوری در مقاله خود ابتدا به دو پاسخ طرح شده در برابر پرسش «آیا جنبش زنده است؟» می پردازد. او می گوید دسته ای که واقعیت جنبش را انکار و یا تحقیر می کرده اند اکنون جنبش را مرده می بینند و مرگ جنبش را به جشن دیدگاه ها و مواضع خود  بدل ساخته اند. دسته دوم اصلاح طلبان اند که به صورت ابزاری به جنبش می نگرند. آنان می کوشند به بیان حصوری جنبش را «شاداب تر» از همیشه نشان دهند. در این دو مشاهده با امین حصوری همراهم، اما هنگامی که او به ضلع سوم واقعیت می پردازد، به باور من مشاهده ای کژدیسه طرح می کند. او علاوه بر این دو گرایش، «خیل وسیعی از افراد عموما گمنام» را مطرح می کند که :
« از سر تمایل به «وفاداری» به «رخداد» و با باور به اینکه "هر جنبش اجتماعی، گسترش «افق های امکان» است"، به اصلاح طلبان به عنوان «موتور محرکه» جنبش امید بستند»
او می نویسد که این دسته اگر چه اکنون به دلیل عریان شدن نگاه ابزاری اصلاح طلبان به جنبش، و فقدان دستاورد ملموس برای جامعه سرخورده اند و جنبش را رو به نزول می دانند اما در عمل چاره ای جز حمایت غیرانتقادی از آنان نیافته اند. حصوری که شاخص های زنده بودن جنبش را « از یکسو میزان گرایش و آمادگی مردم برای مشارکت در آن و از سوی دیگر وجود بسترها و راهکارهای تحقق این مشارکت جمعی (و سازوکارهایی برای رشد و قوام آن)» می داند پاسخ خود را به این صورت صورت بندی می کند که جنبش زنده است به دلیل اینکه عامل نخست وجود دارد (و 25 بهمن را دلیلی بر وجود این عامل می داند) ولی آن را در حالت تعلیق می داند، چرا که همچنان از عامل دوم محروم است. در واقع آنقدرها «شاداب» نیست و برای شاداب شدن آن ضروری است که از گفتمان سیاسی غالب بر آن فراتر رفت.
من اما با تشخیص امین حصوری همرایی ندارم. آن جنبش اعتراضی را که با آن همراه بودم شکست خورده می دانم. و درنتیجه پاسخ به چه باید کرد را در چشم اندازی متفاوت می جویم. از ضلع سوم واقعیت آغاز کنیم. ضلع سومی که امین حصوری مشخص می کند به نظر من ضلع سوم واقعیت سیاسی بوده و هست و نه ضلع سوم واقعیت جنبش. در سطح سیاسی، در سطح آنچه نمایندگی سیاسی نامیده می شود و با احزاب، شخصیت ها و سازمان های سیاسی معنا می شود، این سه قطب مورد اشاره ی حصوری به همان نحوی که ترسیم کرده است وجود داشت. ضلعی جنبش را بایکوت کرده و تحقیر می نمود، ضلعی تلاش داشت از آن استفاده ی ابزاری برد، و ضلع سومی که اصلاح طلبان را موتور محرکه می دید و اگر چه به آنها نقد داشت، اما به آنها امید بست و هنوز نیز چاره ای جز حمایت از آنان نیافته است.
اما در سطح واقعیت جنبش، به گمان من، موقعیت کمی دیگرگون بود. گروهی بودند که در جنبش مشارکت نکردند و کاری بدان نداشتند. گروهی نیز بودند که به منظور مهار آن و استفاده ابزاری از آن در آن مشارکت کردند. اما گروه سوم، همان موتور محرکه جنبش بود، یعنی آن مردمی که برای مبارزه و اعتراض به خیابان ها آمدند.« موتور محرکه» این مردم بودند. آنانی که یک رالی اعتراضی را در خیابان های تهران پیش بردند و زمانی که شکست خوردند به خانه هایشان بازگشتند. با کشته ها و زخمی ها و اسراشان. موتور محرک اصلاح طلبان نبودند. چرا که در این صورت می بایست بعد از یورش گسترده به سازمان ها و فعالین سیاسی آنها در همان روزهای اول جنبش، این موتور از حرکت بازمی ماند. اما به رغم آن موج نخست زندان ها و بازداشت ها، جنبش در خیابان ها در حال تحرک و تعمیق بود. در واقع در فاصله ی دی ماه تا بهمن ماه بود که جنبش از حرکت بازماند. یعنی درست در فاصله ای که سیاست سرکوب رژیم متفاوت شد و نوک حمله خود را متوجه محافل و سازمان یابی های خرد جوانان در سطحی گسترده کرد. افکندن سایه ی اعدام بر جوانان دستگیر شده در عاشورا، و کوچاندن هزاران جوان به تبعید، بین 5 تا 10 هزار نفر از جوانان پیگیر جنبش خیابانی که نقش های سازمانده و فعالی در جنبش داشتند را زمین گیر کرد و یا به کمپ های پناهجویی روانه کرد. یعنی در واقع فعالیت های یک پیکره ی 50 هزارنفری را که نقشی مهم در تداوم جنبش خیابانی داشت را مختل کرد و از کار انداخت. با از کار افتادن این موتور محرکه، جنبش در خیابان پایان یافت. در این نقطه جنبش خیابان شکست خورد. اما جنبش سبز زنده ماند. من از زاویه ای دیگر کاملا با حکم خانم ملیحه محمدی موافقم که بیان کرده است «جنبش سبز جنبش خیابان نیست».
امین حصوری حیات یک جنبش را منوط به دو عامل می داند. نخست وجود تمایل مردم به مشارکت در آن و دوم وجود ابزار و بستر تحقق یابی این مشارکت. اما این دو عامل نمی تواند نام آنچه در ایران در سال هشتاد و هشت رخ داد را تعریف کند. با این عوامل می توان هر انتخاباتی را نیز یک جنبش نامید. چرا که انتخابات می تواند ابزار و بستر تحقق یابی مشارکتی مردمی باشد که متمایل به شرکت در در آنند. در جمهوری اسلامی نیز تقریبا سالی نیست که انتخاباتی در کار نباشد. اما به لحاظ عینی، آنچه رخ داد را می توان جزء رخدادهای بسیار ویژه تعریف کرد که حداقل از سال شصت تاکنون شاهد آن نبودیم. اما چه چیز آن را به یک جنبش تبدیل کرد؟ مطالبه ای مشخص؟ رهبری معین؟ سازمان سیاسی نوپدید؟
آنچه این جنبش را پدیدار کرد، نه مطالبه ی رای من کجاست که همان هفته ی نخست از موضوعیت افتاد، نه رهبری معینی، که معمولا جنبش از پایین راه خود را باز می کرد و هیچ نقشه و طرح مشخصی از بالا برای جنبش وجود نداشت، و نه تشکیلات سیاسی فراگیر نوپدیدی بود، که اینک که موج مردمی فروکش کرده، تشکیلات های اصلاح طلب حتی توانایی سازماندهی یک تجمع صد نفره را نیز ندارند، بلکه تظاهرات های گسترده ی توده ای در خیابان ها بود. خیابان همان نقشی را داشت که میدان تحریر مصر در انقلاب مصر ایفا می کرد. درنتیجه خالی شدن خیابان از تظاهرات های مردمی به معنای از میان رفتن آن جنبش است. آن چه که اکنون تحت نام منشور سبز موسوی باقی مانده است، روند یا حرکتی سیاسی است که حداقل از دو خرداد 76 وجود داشته و هنوز نیز وجود دارد و پایان نیافته است. چیزی متمایز با جنبش خیابان. پس خانم محمدی بیراه نمی گوید زمانی که می گوید «جنبش سبز جنبش خیابان نیست»
گفتن اینکه جنبش در ایران شکست خورده است، برخلاف نظر حصوری، ضرورتا به معنای خوشحالی از ثابت شدن نظریه ها و مواضع بی تفاوت نسبت به جنبش مردم نیست. بلکه به نظر من راهگشایی به سوی آینده تنها زمانی امکان پذیر است که موقعیت را درست جمع کرده باشیم. نیز به این معنا نیست که مردم دیگر به خیابان ها نخواهند آمد و جنبشی در ایران شکل نخواهد گرفت. دینامیسم تحولات اجتماعی در ایران مسیری طولانی از مبارزه مردم برای آزادی و عدالت اجتماعی را نشان می دهد. جنبش ها زاده می شوند و اگر شکست بخورند، بدون آنکه مطالباتشان تحقق یافته باشد، بار دیگر جنبشی جدید زاده خواهد شد. جنبش سالهای سی که شکست خورد، در پایان دهه چهل جنبش نوین انقلابی زاده شد، و اگر در سال 55 آن جنبش شکست خورد اما کمتر از دو سال بعد جنبشی مردمی طومار سلطنت را برچید، و اگر در سال شصت جنبش مدافعان آرمان های انقلاب در برابر خمینی و رژیم جدید شکست خورد، سی سال بعد دوباره جنبشی توده ای برای آزادی و برابری زاده شد.
اهمیت قبول شکست در آن است که ما را به صورت جمعی وامی دارد که در این تجربه بازنگری کنیم و برای جنبش فردا درس بیاموزیم. از نظرگاه من یکی از عوامل مهمی که در شکست جنبش در خیابان نقش ایفا کرد آن بود که آن «موتور محرکه» جنبش قادر نشد نمایندگی سیاسی و فکری خود را بیافریند. و درنتیجه با بالارفتن هزینه ها، امید خود را به آفرینش راهی نوین از دست داد. چنین امیدی را آن آلترناتیو سیاسی ای می توانست زنده نگاه دارد که قدرت و خواست تبدیل مطالبات مردم را در شعارها و برنامه های سیاسی مشخص داشته باشد. مردمی که در خیابان ها می رزمیدند و خون از پیکره شان چکه می کرد و جامعه ای عاری از تحقیر، تبعیض و استبداد می طلبیدند، به تدریج امید خود را از دست دادند چرا که تنها آلترناتیوهای سیاسی آنانی بودند که بر همین نظام تحقیر، تبعیض و استبداد ملتزم بودند.
اینجا به آخرین اختلاف خود با بحث امین حصوری می رسم. او در چه باید کرد خود به ضرورت فراروی از گفتمان مسلط اصلاح طلبی بر جنبش اشاره می کند. رفتن به مدار بالاتری از این گفتمان. تراز بالاتری از ایده های جنبش معلق موجود. اما این چیز معلق موجود آن جنبش مردم نیست. آن جنبش شکست خورد چرا که گفتمان «انقلاب در وضع موجود»خام و ناقص و ضعیف بود و به یک نیروی سیاسی تبدیل نشد. نقطه ی عزیمت می بایست کار کردن بر روی این روشنایی کوچک و لرزان باشد تا در جنبش آتی به آن حد از توانمندی، استحکام و انعطاف توامان رسیده باشد که از پس این زایمان تاریخی برآید. ایده های مسلط را نمی توان نمی توان به ترازی رهایی بخش تکامل داد. ایده های بدیل را بایست از تاریکی در آورد و به ابزاری اثربخش تکامل داد